جناح چهارم مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت هفده :
ناگهان صدای سوتِ پرندهای از سمت چپ میآید. قلبم میریزد. این سوت را میشناسم. دین است.
دوباره سوت میزند. ردِ صدا را میگیرم و میبینمش که بالای پلههای عریضِ ورودیِ «روتوندا» ایستاده است. تا چشم تو چشم میشویم، نامحسوس با سر به در اشاره میکند.
رو به ریانون میگویم: «من باید...»
اما او زرنگتر است: «من وسایلت رو برمیدارم و اونجا میبینمت. زیر تختته دیگه؟»
«واقعاً؟ Ø
لطفا صبر کنید...
