جناح چهارم مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت چهارم :
کتابها را یکییکی پرت میکند سمت جعبهها.
شیرجه میزنم و کتاب محبوبم مجموعه افسانههای تاریک را روی هوا میقاپم: «هی! من فقط چیزهایی رو میبرم که بتونم حمل کنم و من اینها رو میخوام!»
چشمانش جدی و سخت میشود: «حاضری به خاطرش بمیری؟»
«من میتونم حملش کنم!»
Ùبا احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه و عضویت در آن وجود ندارد
لطفا صبر کنید...
