لیست کلیه پارتهای رمان جادوی کهن جلد سوم | باور : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 41
نیلرام بیحوصله سرش را بالا گرفت و به فضای میانی تالار نگاه کرد. یک دایره از سلاح های جادویی که ریوند در مرکزیت آن قرار داشت. خب، چه میتوانست بگوید تا این احمقها از خر شیطان پایین بیایند؟ کمی بعد سنگهایی از سقف باز تالار پایین آمدند و به دایره جادویی پیوستند، گویی جادوگران عنصر خاک کمی کندتر ...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 42
ریوند که تا الان در جایش مانده و ترجیح میداد وارد بحث و خودنمایی نیلرام نشود، متحیر ابرویش را بالا انداخت! از پشت به شنل نیلرام نگریست، منظورش از خبر رسانی برای سینا چیست؟ نیلرام باری دیگر مقتدر به حرف آمد. - اعتراف کنید و بخشیده شوید. تنها باریست که میتوانم در حقتان ارفاق کنم! ریوند متحیر ...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 43
فصل دوازده با ظاهر شدن جلوی خانهی سابق ریوند، نیلرام متحیر حیاط خشکیده را نگریست. چرا به این وضعیت افتاده است؟ یعنی ریوند دیگر به گیاهان اهمیت نمیداد؟ وقتی نگاه ریوند به خانهاش افتاد، خانهای که اجازه نداشت به آن بازگردد، خشمگین بازویش را از چنگ نیلرام بیرون کشید. گویی دوباره شجاعتش را به د...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 44
دقایق شادیبخش آرام و بدون عجله گذشتند. تا لحظاتی، زمان برای هردویشان گویی که کاملا متوقف شده باشد. اندکی بعد؛ ریوند شرمگین خودش را عقب کشید. در حالی که از خجالت بسیار، عرق کرده بود نگاهش را برخلاف انتظار نیلرام، از او ندزدید. شاید دیگر نمیخواست فرار کند! پس خیره به چشمهای عسلی دختر عزیزی که م...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 45
نیلرام با ابرو های بالا پریده صورت روشن ریوند را نگریست که به لطف یک شمع سوزان درون خانه، حالا واضح مشخص بود. عجب تغییر جالب و انرژیبخشی! خب شاید برای شروع خوب باشد! نیلرام ریز خندید و در حالی که وارد خانه میشد، با دقت درون آن را بررسی کرد. خب شاید با یک تمیزکاری وضعش بهتر میشد! در حالی که نگ...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 46
با آنکه تظاهر به قوی بودن میکرد اما اندوه شدیدی وجودش را در برگرفت. این را نیلرام و بیکران از رنگ آبی غلیظ و تیرهی دورش فهمیدند. نیلرام آهسته سرش را تکان داد و به شعلهی آتشی خیره شد که صدای تق و توق هیزم هایش سکوت خانه را میشکست. پس از آن صدای اندوهگین بیکران که نرم و جادویی بود، به گوش ...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 47
ریوند که نمیدانست پاسخ این سوال ناگهانی را چه بدهد، غرشی کرد و بدون هیچ حرف دیگری، سمت در قدم برداشت. فرار کرد؟ داشت فرار میکرد؟ چشمهای نیلرام هنوز عصبانیت را فریاد میزدند اما قلبش... باز داشت او را سرزنش میکرد. چرا با ریوند اینچنین رفتار کردی؟ چرا... ریوند خشمگین در را پشت سرش بست و بعد س...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 48
فصل سیزده در یک شب تا صبح تقریبا پارسه کنفیکون شد. حالا جادوگر باور تغییر کرده و کم کم اخبار جدید داشت در کل پارسه میپیچیدو از همه مهم تر، به گوش اهریمنان نزدیک میشد. نیلرام روی یک ست مبلمان راحتی سبز رنگ که دوختهای طلایی داشت، نشسته بود. مبلی که ریوند آن را سفارش داده و نیلرام برایش به عنو...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 49
نیلرام توجهی به حرف ماهان نکرد. البته که فعلا با او کار نداشت! بلکه حواسش نزد کسی بود که خاطرهی خوشی از او نداشت! آن دختر که پشت سر مهیار وارد شد، اینجا چه میکرد؟ بوران با ترس و نگاهی نگران وارد شد و حواسش را به نیلرام داد. او نیز به یادداشت که چطور نیلرام نسبت به رابطهی او و ریوند واکنش نش...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 50
فصل چهارده گرما تمام وجودشان را در برگرفت و بعد خورشید ظهرگاهی بالای سرشان ظاهر شد. وقتی نور سوزانش پوست گونهی نیلرام را آزرد، فهمید حالا در آینده است. با گشودن چشمهایشان، آنها حالا درست در مرکز یک شهربازی ایستاده بودند. قلب نیلرام با دیدن ترن هوایی که روبرویش قد علم کرده بود، لرزید. حالا م...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 51
ریوند لبخند کمرنگی بر لب نشاند و آهسته لب زد: - بهتر است با جادو به یادش بیاوری. نیلرام موافق پلک زد. بله، اینچنین همه چیز سریع تر پیش میرفت! پناه که متوجهی لبخوانی آنها نبود، سرش را به چپ و راست تکان داد. گویا شوکه بود. انگار هنوز باورش نشده است، همانطور که میگریست و اشک هایش بیمهابا سقوط م...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 52
نیلرام سرش را مصمم تکان داد. بله، اسفندیار گفته بود هر اتفاقی در گذشته تاثیر مستقیمی در آینده دارد. اما در گذشته چه شده بود که باعث وقوع یک جنگ بزرگ در آینده شده است؟ نیلرام به پناه نگاه کرد، بعد آهسته لب زد: - باید بریم دنبال آرزو. پناه سرش را تکان داد. آرزو میآمد؟ نیلرام نفس عمیقی کشید و خ...
بروزرسانی در : ۲۱۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 53
آرزو که منتظر همین جمله بود، لبخند کم جانی بر لبش نقش بست. در واقع قرار بود خودش درخواست کند، حالا که نیلرام آمده بود به او التماس میکرد تا او را ببرد. شاید حتی جلویش زانو میزد! راضی سرش را تکان داد و در حالی که سعی داشت با گرفتن بازوی سرد پدرش او را بلند کند، با صدایی تحت فشار گفت: - قطعا میام...
بروزرسانی در : ۲۱۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 54
صدای قدمهایش کل خانه را در برگرفت. نیلرام با اندوه رفتنش را نگریست و آه کشید. دختری که تظاهر میکرد حالش خوب است... یا جادو واقعا روی افکار و احساساتش آنقدری تاثیر گذاشته بود که بار منفی جنگ و ترس و مرگ را از ذهنش پاک کند. امیدوار بود که همینطور باشد. که جنگ را به یاد نیاورد... پناه با اندوه ...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 55
فصل هفده در کمتر از یک ساعت، نیلرام همهی کسانی که به آنها نسبتا اعتماد داشت را توسط بیکران فراخواند. از پناه و آرزو دست کشید زیرا به گمانش الان بیشتر به استراحت نیاز داشتند. پس میگذاشت ابتدا به حالت قبل خود بازگردند بعد برای پارسه از آنها استفاده میکرد! به هر حال حالا که در پارسه بودند با...
بروزرسانی در : ۲۱۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 56
ماهان هنوز چشمهایش بسته بود و ترجیح میداد مثلا خودش را به خواب بزند. اما نیلرام با حرص لگدی به مچ پایش کوبید و غران خیره به ابرو های پرپشت وی گفت: - به لطف ماهان سه ماه برایمان گذشت! ماهان ریز خندید و بعد چشم گشود. در حالی که به نیلرام مینگریست خندان پاسخ داد: - از یادم رفت! نیلرام چشم غره...
بروزرسانی در : ۲۰۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 57
شهبانو کمی تعلل کرد که مهران خود مسئولیت ادامه حرفش را به عهده گرفت و گذاشت خود خبر ناخوش را بدهد. - تمام مردم آنجا ناپدید شدهاند. محلیها میگویند بابا دریا از سمت دریا به ساحل میآید و در آن میخوابد. هرکس نیز بر سر راهش باشد آن را با خود به دریا میبرد. این یک داستان مرسوم است اما... نیلرام...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 58
لحظهای سکوت... در آن تاریکی و روشنایی عمارت، شیشهها بخاطر وزش باد ناگهان قدرتمند لرزید. لحظهای بعد موجودی به بزرگی یک اسب که به سختی در آن خانه جایش میشد، درست پشت سر آرزو و پناه که میشد مرکز سالن، نمایان گشت. موجودی به زیبایی و باشکوهی یک سیمرغ که میتوانست اندازهی جسهاش را نسبت به محیط خود...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 59
لیان اخم الود خرخر کرد و یک قدم عقب رفت. ماهان ولی همراه آرزو خندید و در نهایت ساکت شد. نیلرام خطاب به مهران گفت: - مهران یک گزارش از تمام قوای ارتش جادو برایم بیاور. فردا صبح به دیدار شهر های جنوبی میروم. باید بدانم چه بلایی بر سر مردم آمده، آماده باشید تا در صورت لزوم آنها را به شوش منتقل کن...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 60
لیان اخم الود خرخر کرد و یک قدم عقب بعد در حالی که سرش را مدام حرکت میداد تا تعادل بیکران را برهم زند، غرش دیگری کرد. - آن چنگال های تیز و پاهای کثیفت را از روی شاخهای باارزش من پرت کن آنطرف! ریوند با دیدن تعامل آن دو، خندید و سرش را سمت نیلرام پایین آورد. در حالی که گرمای وجود نیلرام را ح...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
