لیست کلیه پارتهای رمان جادوی کهن جلد سوم | باور : پارت های 81 تا 97
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 81
باری دیگر نفس عمیقی کشید. پلک زد و بعد به یاد معشوقش افتاد. سرش را چرخاند و آسمان را نگریست. نیلرام از آن بالا داشت او را میدید. میدانست که جادوی باور این توانایی را به او میدهد تا صدایش را واضح بشنود. گویی که روبرویش ایستاده و با او صحبت میکند. نیلرام جادو را باور نداشت، برای باور کردن جاد...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 82
حرف لیان باعث شد جرقهای در قلب نیلرام زده شود. او جادوگر باور بود، جادوگر باور، عنصر باور بر چه اصلی عمل میکرد؟ باور کردن! استاد اسفندیار گفته بود اگر باور کنی که میتوانی یک کوه از شکلات پدید آوری، قطعا جادو برایت این کار را می کند! لیان دو سرباز دیگر را بر زمین کوبید و رویشان پا گذاشت تا له ...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 83
فصل بیست و سه تنها ده دقیقه پس از شروع نبرد تن به تن، جادوگران خاک آخرین ذره ی جادوی درونشان را استفاده کرده و حالا یکی پس از دیگری بر زمین سقوط میکردند. پرتاب های سنگی جادوگران خاک بیفایده نبود، خیلی از حیوانات بزرگ اهریمنی بخاطر آن سنگ های پرتاب شده از طرف جادوگران نابود شده و یا زخمی گشتها...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 84
مهران مردد به لیان نگاه کرد. در وضعیت خوبی نیست اما احتمالا بخاطر بزرگ تر بودن از شیرین، بتواند از پسش بربیاید. پس کلافه پفی سر داد و همراه دیگران در آن هیاهو سمت نیلرام دوید. از کنار خیلیها گذشتند تا آنکه هر چهار نفر به نیلرام رسیدند. نیلرام خسته بود و از نوع گرفتن شمشیر میشد این را فهمید. ...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 85
حرف رامین اصلا اهمیت نداشت زیرا نیلرام دیگر کار خود را کرده بود. بخاطر فشاری که به خود آورده بود سرش درد می کرد اما مهم نیست. اشکهایش سقوط کردند و او با رضایت قلبی به جای زخم نگریست که حالا دیگر خون نمیآمد. همان موقع که شادی در قلبش رخوت کرد، صدای فریاد ریوند به گوش رسید. صدای ناله و درد! نیل...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 86
فصل بیست و چهار خورشید درست در مرکز آسمان تاریک قرار داشت. سرباز های اسیر شده به دستور سینا توسط اهریمنان برهنه شده و در دشت بیپایان خونی، بخاطر شلاق و آزار و اذیت اهریمن ها، از درد ناله میکردند. سینا دستور داده بود تا جای ممکن آنها را بزنند تا مبادا دوباره عزمشان را برای نبردی غافلگیرانه جزم...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 87
همانطور که از کنار مردم ناامید و اهریمنان هراسان و پرعطش که بوی گوشت زنده و تازه به مشامشان خورده بود، میگذشت با خود گفت شاید به جای آشوزوشت و شیرماه باید برای همه یک مرغ آمین درخواست میکرد. اما همان موقع، صدایی در ذهنش پیچید. - صدایت را میشنوم ارباب! نیلرام با شنیدن صدای لیان، ناخواسته لبخن...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 88
فصل بیست و شش در هوای سرد و تاریک تالار سرو ناز که زمانی شکوهمند و افتخار آفرین بود، حالا صاحب تالاران اسیر اهریمنان بودند. دو گلیم گوش به سرعت مشغول باز کردن تناب از دست نیلرام شدند و فس فس کردند. هر دو هراسان کار می کنند، مبادا سینا حوصله اش سر رود و بخاطر کند بودن آنها، سرشان را از بدن جدا ...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 89
فصل بیست و هفت وقتی نیلرام مشغول بالا رفتن از پلهها بود، ریوند تنها یک چیز را با خود مرور می کرد. باید کاری کند، باید راهی پیدا کند وگرنه تاب نمیآورد که هر روز و هر لحظه شاهد اذیت شدن نیلرام باشد. وقتی سینا دست هایش را دور کمر نیلرام حقله کرد، او ترک خوردن قلبش را احساس نمود. صدای شکستن و ت...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 90
فصل بیست و هشت دو رویداد بزرگ آنقدری سریع و ناگهانی اتفاق افتاد که برای درک وضعیت و موقعیت به زمان نیاز بود. زمانی که حالا اصلا وجود نداشت. گلیم گوش ها جیغ کشان با درک موقعیت پا به فرار گذاشته و همه به مانند یک توپ دور هم جمع شدند. سینا زخمی سرش را بالا آورد، بخاطر ضربهای که ناشی از انفجار انر...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 91
نه خوب نبود! اما نیلرام برای آرام کردن اضطراب پناه پلک زد، لبخند خستهای بر لب خونی و کبودش نشاند و به سختی زمزمه کرد: - بهتر... از این... نمیشم! آرزو که با نزدیکی یک گلیم گوش وحشت زده جیغ کشید، پناه سرش را بالا آورد. به سرعت دستش را سمت آرزو دراز کرد و یک جرقهی آتش سمت آن گلیم گوش روانه نمود....
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 92
لیان میدانست که چقدر اوضاع خراب است. میدانست که ریوند جادوی سیاه را قبول کرده است! و شاید میدانست که پایان این نبرد چیست... پناه چشمهایش را بست و هر طور شده با فشار باد مقابله کرد، با تمام توان ترسش را قورت داد اما لیان واقعا سریع پرواز می کند! وحشت زده گردن لیان را چسبیده بود تا مبادا سقوط ...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 93
با سخن مهران همه نفس آسوده ای کشیدند. نیلرام با سقوط اولین سری از اشک هایش، سمت ریوند قدم برداشت. رفت تا او را در آغوش بکشد و عطر تنش را استشمام کند. اما با رسیدن به ریوند، قهرمان دو قدم عقب رفت و با بدنی که میلرزید دستش را جلو آورد. مانع نزدیک شدن نیلرام گشت و با وحشت خیره به چشم های آن دختر ...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 94
فصل سی و یک نیلرام هراسان از خواب پرید. نیمه شب بود که با بدن خیس از عرق، روی تختش نشست و وحشت زده به اتاقش نگاه کرد. اشک هایش بیمهابا سقوط میکردند. بدنش میلرزید، هوا سرد نبود اما او داشت یخ میکرد. وسط تابستان به که بگوید از سرما لرزش گرفته است؟ تاریکی اتاق او را بیشتر ترساند. دوباره خواب...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 95
آرزو قبل از آنکه لیان ناپدید شود، سمتش دوید. گریان جیغ کشید و گفت: - لیان نه نرو! شاید اگر دست لیان بود، هرگز آنها را ترک نمیکرد. اما حالا منبع اصلی انرژی لیان نابود شده بود. شیرماه ناپدید شد و آرزو در جای خالیش سقوط کرد. با افتادنش روی زمین صدای هقهق او با صدای گریهی نیلرام در هم آمیخته شد. ...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 96
بله. حالا دو ماه یعنی دو سی روز گذشته است. به لطف خدای جادو تمام مردگان این جنگ بازگشتهاند. انسان های بیگناه زنده شدهاند و طایفهی اهریمنانی که به اجبار جادوی سیاه در اختیار ارادهی سینا قرار گرفته بودند نیز به سرزمین های خودشان بازگشتند. حالا قبیله های فولاد زره، ملمداس و دیو سپید به کوهستان ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن جلد سوم | باور - پارت 97
سخن نویسنده: سه سال شد. از وقتی که جلد اول جادوی کهن رو شروع کردم سه سال گذشته و واقعا خوشحالم که در این دو سالی که با دنیای رمان همراه بودم، من رو تنها نذاشتین. بودن در جمع شما عزیزانی که با هر پارت من رو با کامنت هاتون خوشحال کردین واقعا برام ارزش داشت. گاهی بخاطر سختی های زندگی واقعا ادامه...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
