پارت پنجاه و ششم :
ماهان هنوز چشمهایش بسته بود و ترجیح میداد مثلا خودش را به خواب بزند. اما نیلرام با حرص لگدی به مچ پایش کوبید و غران خیره به ابرو های پرپشت وی گفت:
- به لطف ماهان سه ماه برایمان گذشت!
ماهان ریز خندید و بعد چشم گشود. در حالی که به نیلرام مینگریست خندان پاسخ داد:
- از یادم رفت!
نیلرام چشم غرهای به او رفت و بعد زیر نگاه حسود ریوند به آن دو، مهران وارد خانه شد. همانطور که ط

لطفا صبر کنید...

محدثه
0اوه اوضاع چه قارشمیش شده بدبخت نیلرام