پارت پنجاه و سوم :
آرزو که منتظر همین جمله بود، لبخند کم جانی بر لبش نقش بست. در واقع قرار بود خودش درخواست کند، حالا که نیلرام آمده بود به او التماس میکرد تا او را ببرد. شاید حتی جلویش زانو میزد! راضی سرش را تکان داد و در حالی که سعی داشت با گرفتن بازوی سرد پدرش او را بلند کند، با صدایی تحت فشار گفت:
- قطعا میام اما میخوام بابام رو هم بیارم. اون بدون من نمیتونه.
نیلرام دپرس جلو آمد. دستش را روی شØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
تلاشم رو کردم این اتفاقات مهم توی کتاب ثبت بشن💚
۷ ماه پیشمحدثه
0فدات عزیزم ❤️
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
✨️
۷ ماه پیشمحدثه
1اینکه یک داستان واقعی وارد یک داستان فانتزی کردی ک اصلا بهم نمیخونن و سعی کردی باهم مچشون کنی خیلی خوب بود عزیزم خداقوت
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی خدا میدونه چقدر با این کامنت انرژی گرفتم😍
۷ ماه پیشسمیرا
1چقدر خوبه که کمی از اوضاع بد این روزارو تو رمانت نوشتی این باعث میشه هیچوقت یادمون نره که باهامون چیکار کردن
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره، وظیفه ماست که بعضی چیز ها رو جاودانه کنیم
۷ ماه پیشعسل
2وای آرزو چقد گناه داشت 🥺دلم میخواد ساعت ها برای این دوتا پارت مادر پدر پناه بابا سالار آرزو و وضع کشورم گریه کنم 💔
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
منم همینطور، دیشب تاحالا که نوشتم حالم خوب نیست😔
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

یاس
0خیلی خوبه که شما این اوضاع ناگوار رو توی داستانتون به خوبی جا دادین و به یاد مردممون بودین