جادوی کهن جلد سوم | باور به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب
پارت چهل و دوم :
ریوند که تا الان در جایش مانده و ترجیح میداد وارد بحث و خودنمایی نیلرام نشود، متحیر ابرویش را بالا انداخت! از پشت به شنل نیلرام نگریست، منظورش از خبر رسانی برای سینا چیست؟ نیلرام باری دیگر مقتدر به حرف آمد.
- اعتراف کنید و بخشیده شوید. تنها باریست که میتوانم در حقتان ارفاق کنم!
ریوند متحیر سرش را سمت جمعیت چرخاند و وقتی شش نفر از میان جادوگران با سری افتاده و بدنی شق و رق جل
لطفا صبر کنید...