پارت چهل و هفتم :
ریوند که نمیدانست پاسخ این سوال ناگهانی را چه بدهد، غرشی کرد و بدون هیچ حرف دیگری، سمت در قدم برداشت. فرار کرد؟ داشت فرار میکرد؟ چشمهای نیلرام هنوز عصبانیت را فریاد میزدند اما قلبش... باز داشت او را سرزنش میکرد. چرا با ریوند اینچنین رفتار کردی؟ چرا...
ریوند خشمگین در را پشت سرش بست و بعد سمت الاغ عزیزش رفت که در محوطهی حیاط، روی چمنها خوابیده و گردنش را به پهلویش نزدیک کرØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
سهیل۲۹
0ای بابااا همه به ریوند حسادت میکنن گناه داره واقعا
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چه گناهی اخه
۷ ماه پیشمحدثه
0متاسفانه🥲هیچی آدمیزاد مثل آدم نیست
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂جمله سنگینی بود
۷ ماه پیشمحدثه
0🥲وای ن ریوند نمیر ای بچه هم کلی اذیت شده ای ماهانم باید بفهمه عشق یک طرفه سرانجام نداره ولی خوب چه میشه کرد عشقه دیگه حتی اگر یک طرفه باشه قلب زبون نفهمه🙃
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
موافقم. قلب نمی فهمه این عشق یکطرفست😔
۷ ماه پیشکلثوم
0چ خبیثانه🤨🤨ریوندنمیمیره جناب ماهان خان😡😡
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باید دید چی پیش میاد 👩🦯
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0نه ریوندم نمیر 🖤🥺🖤🥺.. ماهان دهنتو گِل بگیر تا برات جرش ندادم 🤬🔪🔪🤬🔪🤬🔪🔪🤬