پارت چهل و چهارم :
دقایق شادیبخش آرام و بدون عجله گذشتند. تا لحظاتی، زمان برای هردویشان گویی که کاملا متوقف شده باشد.
اندکی بعد؛ ریوند شرمگین خودش را عقب کشید. در حالی که از خجالت بسیار، عرق کرده بود نگاهش را برخلاف انتظار نیلرام، از او ندزدید. شاید دیگر نمیخواست فرار کند!
پس خیره به چشمهای عسلی دختر عزیزی که مدتها دوریش او را آزرده بود، در آن هوای دو نفره زمزمه کرد:
- دوستت دارم!
برای ی

لطفا صبر کنید...

طوفان
0اخ پسرم اخ عزیز مادر وای قلبم چرا تو باید اینقدر زجر بکشی مطمئن باش بانوکای حقت رو میگیره 🥺🖤🥺