پارت هفتاد و سوم :

الناز موزر را خاموش کرد و مقابل بهنود ایستاد؛ اما از تمام نگاه‌های پر از حرفش معلوم بود می‌خواهد پای هاتف را پیش بکشد؛ ولی خستگیِ بهنود مانعش شد؛ گاهی لازم نیست خستگی‌هایت را به زبان بیاوری؛ تنها کافیست نگاهت پر از نگفتن باشد و البته آدم مقابلت هم تو را یاد گرفته باشد!
دست پهن و مردانه‌اش را دور گردن او گرفت و پشت در شیشه حمام سایه هردو بین بخار آب گرم گم شد.
الناز او را بوسید و Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    حالابایدبشینیم تاتهام بهوش بیاد😢

    ۱ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    بهوش میاد زود

    ۱ سال پیش
  • برکه

    1

    هاتف هاتف هاتف تف تف تف بسسهههههه دیگ برو بمیر پیر خرفت

    ۱ سال پیش
  • ف.ر

    0

    به نظرم یه نقشه ای داره بی دلیل اینکار رو نمیکنه

    ۱ سال پیش
  • فرهاد

    0

    این تهام یه کاریه ای هست به جان خودم خیلییی مشکوکه حس خوبی بهش ندارم

    ۱ سال پیش
  • بهار

    0

    وااای دیدییی تهام یه کارسسس تو این بازی اخه ادم چقد میتونه باهوش باشه قربونش برم قاتلم باشه بازم خیلی کراش بود😞🤣

    ۱ سال پیش
  • Setareh

    0

    امشبم پارت داریم؟

    ۱ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    اره میذارم طولانی نیست ولی یه پارت داریم❤️

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    دیگه بازی قاتل داره به آخراش میرسه چون قاتل داره همدستش شایدم قاتل اصلی باشه تهام رو لو میده،حتما دیگه گذشته تهام از این به بعد معلوم میشه

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    0

    نمیدونم چرا تا حالا به تهام شک داشتم الان احساس میکنم کار اون نیست 😂

    ۱ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    اینم یه بازی دیگه😂😂

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    3

    قاتل از عمد داره اینکار رو میکنه هاتف اومده باز بهنود رو تهدید کنه🥲

    ۱ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    شاید بازم بازی های روانیشه تا حواسا رو از چیزی که نمیخواد رو بشه پرت کنه

    ۱ سال پیش
  • Setareh

    3

    خوشحالی یعنی اینکه از دانشگاه بیای خونه وببینی که یه پارت جدید از رمان موردعلاقت گذاشته شده😂♥️♥️♥️دستت درد نکنه نویسنده جان...خب انگار داره هویت واقعیه تهام هم معلوم میشه کاش زودتر بهوش بیاد ...هاتف پا توپ پر اومده برا بهنود

    ۱ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    عزیزممم❤️❤️ خوشحالم که باعث‌خوشحالیت شدم🥰 تهام خیلی نیمه تاریک بوده و چیزی ازش نمیدونستیم بهوش ییاد کلی حرف واسه گفتن داره هاتف 🤭🤭🫣

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    3

    همه جا ردی از تهام تا بهوش بیاد یه دور سکته کنیم

    ۱ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    دقیقا🤭🤭🤭 دور از جونت❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️