هوده به قلم مهدیه سجده
پارت هشتاد :
تا اتاق الناز رفت؛ اما پایش نمیکشید تا نگاهش به او برسد؛ شاید هم دلش نمیکشید. خوب میدانست داخل بازی هاتف گرفتار شده؛ ولی نمیشد باز هم خودش را نادیده بگیرد. غرور له شدهاش، خود بیست و اندی سالهاش که از چشم الناز سقوط کرده بود برای الانش زیادی سنگین بود. کاش هیچوقت نمیفهمید که الناز یک روزی از ازدواج با او پشیمان شده بود. گاهی حقیقت از بدترین دروغها کشندهتر است و دروغ نعمتی Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Setareh
1نویسنده جان من امروز پارت جدید میخوااااااامممم تورو خداااا
۱ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
اگر بشه و خدا بخواد یه پارت کوتاه انروز میذارم 🥰
۱ سال پیشدلی
2یعنی باید الان روی حاجی بابا هم کراش بزنم؟ در این شما خوب مینویسی که پیرمرد هم برام انقدر خوبهههه چرا خانواده بهنود جز اون باربد نفهم همشون انقدر خوبن اخه حیف الناز لیاقت نداره
۱ سال پیشگندم
2دقیقا. حرف های پدر بهنود و رفتار های بهنود و باربد نشون میده که نویسنده چقدر خوب میتونه تفاوت نسل ها رو از طریق شخصیت ها نشون بده.
۱ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم باعث خوشحالی و افتخارمه که موفق بودم تا به اینجا 🥰🥰
۱ سال پیشنفس ۲
2آخه نمیدونی چه حال داد البته اگه ادامه اشم پیش بره بالاخره این بهنود شل کرد بابا چقدر سفتی تو میان بکشنت یدفعه ای پا میشی شفا میگیری میزنن تو سرت یهو نمی فهمیم معجزه میشه میای غش کنی وسط راه پشیمون میشی بابا یا یه راهی و نرو یا تا تهش برو دیگه
۱ سال پیش....
1😭♥️♥️♥️♥️عالی به خداااا
۱ سال پیش...
3حرف حاجی بابا رو باید طلا گرفت به خدا چه قدر این مرد قشنگ حرف زد واقعا بهنود خوشبخته با داشتن چنین پدری 🥺🥺
۱ سال پیشدلی
1واییی خدایااا پارت بعدییی من چه جوری طاقت بیارم تا پارت بعدی اخه اینجا جای کات دادن بودن نویسنده جونننممم
۱ سال پیشفاطمه عطایی
2کاش همه مردا تو سن کم عقل حاجی بابا رو داشتن
۱ سال پیشاکرم بانو
3از اون طرف ارش و تهام،این طرفم باربد،من ک بودم نمیتونستم ارشو ببخشم ،اما بهنودو نمیدونم،اخه بهنود خیلی دل بزرگی داره
۱ سال پیشاکرم بانو
4من عاشق حاجی بابا شدم،کاش ادم اگه پیر هم میشه مث خاتون و حاجی بابا پیرشع😍😍😍
۱ سال پیشSozi
4چقدر این جمله حاجی بابا قشنگ بود:اینکه زن مثل حریر میمونه و اگه انگشتت کمی ناسور باشه نخ کش میشه و دیگه هم درست نمیشه🥲🤌🏻زن ها شاید خیلی زود مسائل به ظاهر کوچیک رو ببخشن اما هیچوقت از ته ته قلب و ذهنشون پاک نمیشه
۱ سال پیشSozi
1بهنود که داره خواب میبینه انگار،ولی تجربه ثابت کرده وقتی به کسی شک میکنه بی حکمت نیست
۱ سال پیشمیم
1ولی نویسنده جان اگه بین این دردای روزگار، مثل بهنود و خانواده اش گیرمون نیاد چیکار کنیم
۱ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
چی بگم عزیزم 🫠🫠🫠 ایشالله همه خاتوادههای قوم شوهر ادمای خوبی باشین و خیلیا هم اینجوری هستن من دوست داشتم خانواده بهنود یه خانواده سالم و واقعی باشن بدون اغراقای الکی 🙈🥰
۱ سال پیشم
0این قسمت آخرش خواب بود فکرکنم،مربی باربد از قبل می دونستیم یکی از قاتلاست اینکه جدید نبودقاتل خواسته به خانواده بهنود نزدیک بشه و شرایط باربدم باعث شده موفق بشه ولی واقعا باورش برام سخته بهنود پدرمادرش به این خوبین واینجوری قبولش دارن این خطاها رو کرده
۱ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
اره این یه معمای حل شدس ولی خب خیلی هم مطمئن نباش 🤭🤭🤭 البته که کله شق بودن باربد خیلی کار رو برای قاتل راحت کرده بهنود تو کارش حماقت زیاد کرده تا بتونه تو چشم هاتف بزرگ دیده بشه ولی تو روابطش با خانوادش دست از پا خطا نکرده پدر و مادرشم از کجا بدونن بهنود تو دادگاهاش چه طور ادمی بوده و الانم خیلی س
۱ سال پیشSetareh
0وای مربی موتور سواری همون قاتلهههههه ای خدا باربد داری چیکار میکنی مرتیکه نفله، بود و نبودت ضرره... ولی نویسنده جان بزار این ماجراهاتموم بشه یکم سردست بهنودم خلوت بشه اگه زنده موند خودم طلاق بهنودو از الناز میگیرم بره وردل بابای مزخرفش
۱ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
یعنی قشنگ داره همه چی گره میخوره و باید بگم منتظر طوفانای دیگه هم باشین🤭🙈🫣 باربد پسره کله شق که همش سر یه دندگی اشتباه میکنه شما بذار ما به اخر برسیم ببینیم بازم باید طلاق بهنودو بگیریم🤭😂😂
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فرفری
0مغزم داره رد میده تا به تهش برسم