پارت هفتاد و ششم :

بهنود شیشه توسانش را پایین کشید و همزمان با فشردن پایش رو پدال گاز برای رد شدن از آخرین اعداد شمارش معکوس چراغ سر چهارراه، باد سرد حرارتش را کم کرد، اما درونش خفگی داشت راه مغزش را بالا می‌رفت که با یخبندان هم حرارتش کم نمی‌شد.
به حیاط اورژانس بیمارستان خصوصی که رسید، پرستاری که از قبل با دکتر الناز هماهنگ شده بود، او را روی ویلچر نشاند و بهنود پشت سر پرستار راه افتاد. دست الناز از ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شهناز

    0

    الناز حق داره بهننود باید ببخشه

    ۱۰ ماه پیش
  • اکرم بانو

    4

    انقد همه خائن بودن و هرکس یجور به بهنود ضربه زده ک منتظر بودم دختر بهنود الان بایه روش سامورایی بپره وسط و گانگستر شه😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    عالی بود اکرم بانو😂😂 ولی مگه ادما تو واقعیت کم‌ خیانت از اطرافیانشون میبیننن

    ۱ سال پیش
  • Setareh

    1

    نویسنده جان پس پارت جدید؟من منتظرم🥲

    ۱ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    گذذشتم ستاره جانم روزا رو قاطی کردم

    ۱ سال پیش
  • برکه

    1

    حیف ک از زایدن میترسم وگرنه همین الان شوهر میکردم خودمو مینداختم ب باربد میشدم چالش جدید داستان

    ۱ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    خوش برگشتی برکه خانم جان خالی بودد❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • برکه

    1

    قربون ت برم من درگیر کنکور بودم ولی از رمان قشنگت غافل نمیشم

    ۱ سال پیش
  • بهار

    1

    وااای ننههه بچههه بهنودددد الهی بمیرم هیچیش مث ادمیزاد نیس بابا شدنشم پر درد بود🥺

    ۱ سال پیش
  • .....

    1

    بین این همه نگرانی و استرسس بالاخره بهنود پدر شد و چه قدر خوشگل توصیفش کردی نویسنده جوننن خیلی قشنگ بود خسته نباشی♥️♥️

    ۱ سال پیش
  • نفس ۲

    0

    وسط این همه نگرانی و تو حس رفتن یهو فیلمبردار چی بود ازونور نگرانی برای بهنود مردک سلفی میگیره اونم با نوزاد خب الان من چی بگم 😐

    ۱ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    خب بچش رو دیده یه عکس انداحت گناه داره🫣🤭❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • فاطمه عطایی

    1

    عالی و پر از حس های قشنگ

    ۱ سال پیش
  • Sozi

    3

    چه قشنگ توصیف کرد حس پدر شدن رو🥺با اینکه دَم و دستگاه شو ندارم ولی دلم خواست پدر بشم😂💔

    ۱ سال پیش
  • گندم

    2

    فقط درک و شعور بهنود و خونوادش🥲

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    1

    عالی بود عزیزم خسته نباشی 💌❤️ 🔥

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    2

    امیدوارم الناز از این به بعد حداقل درست بشه🤲🏻 و بهنود هم حق داره که ناراحت باشه🤕

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    4

    نویسنده جونم توروخدا بیا به این قاتلمون بگو هاتف رو بکشه همه راضین😔

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    2

    صبر بهنود تمام شده حیف بهنود 😭😭😫

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    خیلی عالی نویسنده عزیز،هاتف همه جا دنبال اینه پز پول داری به بقیه بده فقط

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️