پارت صد و چهارده :


چشمهای رنگ کهکشانش چند باربازوبسته می زند و ناله خفیفی ازلای دندانهای کلید شده اش بیرون می آید:

-بالاخره نمردم واززبونت عزیزم رو شنیدم.

با این حرفش لبخند مسخره ای روی لبهایم گسترده می شود.

-بزارببینم می تونم یه چکه آب پیدا کنم.

چند ساعت قبل شبیه زوج خوشبخت بودیم وحالا دردست یک جانی به انتظار مرگ نشسته ایم.نگار حرف دروغ زیاد می گوید. این هم یکی ازبلوف ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️