حزین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت پنجاه و دوم :
جلو رویم راهروی طولانی بود، از شیشه های بزرگ، ساختمان سنگی مخروبه ای دیده می شد.
من درون یک واگن قطارمتروک بودم.
در راهروی درازبا پاهای لرزان به راه افتادم. روی در چند کوپه کناری، حلقه های فلزی رویشان جوش زده، با قفل بسته بودند.
با سردرگمی دنبال راهی برای بیرون رفتن گشتم. ولی فقط راهرویی طویل و خالی روبریم بود.
احساس گرسنگی و ضعف، باعث شده بود تا شبیه آدمهای گدا تلو تلو بخو
لطفا صبر کنید...
