پارت پنجاه و دوم :

جلو رویم راهروی طولانی بود، از شیشه های بزرگ، ساختمان سنگی مخروبه ای دیده می شد.
من درون یک واگن قطارمتروک بودم.
در راهروی درازبا پاهای لرزان به راه افتادم. روی در چند کوپه کناری، حلقه های فلزی رویشان جوش زده، با قفل بسته بودند.
با سردرگمی دنبال راهی برای بیرون رفتن گشتم. ولی فقط راهرویی طویل و خالی روبریم بود.
احساس گرسنگی و ضعف، باعث شده بود تا شبیه آدمهای گدا تلو تلو بخو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!