لیست کلیه پارتهای رمان حامی : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 96
-
رمان حامی - پارت 61
فصل 39 پیمان از جلسه خارج شد و چشمش به آقای آرمان پدر سلدا افتاد. از همانجایی که ایستاده بود سرش را خم کرد و آرمان هم متقابلاً این کار را کرد. پوریا گفت: ـ آقای آرمان خیلی کارا پشت سرت میکنه. چرا بهش احترام میذاری؟ ـ بریم آقای پوریا! هر دو سوار ماشین شدند و راننده پرسید: ـ قربان، میر...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 62
ـ آقای دکتر حال همسرم چهطوره؟ ـ نگران نباشید. حالش خوب میشه. فضای آرومی رو توی خونه براش فراهم کنید تا دوباره دچار حملهی عصبی نشه. مکثی کرد و ادامه داد: ـ باید بیشتر مواظب خانمتون باشید. ضمن اینکه باردارم هست. پیمان با شگفتی گفت: ـ بارداره؟!! ـ بله، بهتون تبریک میگم. پیمان در ح...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 63
فصل 41 ساعت از سه نیمه شب گذشته بود. مینا به طرف راست غلت خورد و با شنیدن صدای گریهی آرامی چشمانش را باز کرد. با ناراحتی روی تخت نشست، آباژور را روشن کرد و صدا زد: ـ نیکی! نیکی چنان نگاهش کرد که قلبش آتش گرفت. کمی نزدیکتر شد و با مهربانی در آغوشش گرفت: ـ گریه نکن عزیزم! چرا از کاه برای خو...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 64
فصل 42 نیکی چشم که باز کرد، خود را روی تخت بیمارستان دید. خانمی حدوداً سی و هفت هشت ساله فرو رفته در روپوش پزشکی نزدیکش شد و لبخندزنان گفت: ـ ای بیاحتیاط! نزدیک بود خودتو به کشتن بدی. نیکی سرش را به طرف دیگری چرخاند... حوصلهی هیچ کس را نداشت... دوباره صدایش را شنید: ـ یه خبر خوب برات دارم...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 65
فصل 43 خانم نوبخت با سینی حاوی دو فنجان قهوه نزدیک نیکی شد و همانطور که فنجانی مقابلش میگذاشت، گفت: ـ بفرمایید نیکی خانم! نیکی لبخند زد و گفت: ـ حسابی مزاحمتون شدم. ـ این چه حرفیه؟ مزاحمت کدومه؟ مثل اینکه خودم پیشنهاد دادم بیای اینجاها. ـ اول خدا بعدم شما! واقعاً خوب موقعی به دادم ر...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 66
فصل 44 یک هفته گذشته بود و پیمان به جز آن تلفن کوتاه و مسخره به خانه فرامرز خبر دیگری از نیکی نداشت. به شدت نگرانش بود و تمرکزی روی امور شرکت نداشت. شب پیش خواب نسترن را دیده بود که با ناراحتی و بدون حرفی نگاهش کرده بود. پوریا وارد اتاقش شد و دوباره اوضاع نامناسب شرکت را یادآوری کرد. در آخر گفت:...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 67
فصل 45 پیمان توی کوچه پیچید و هر دو از افکارشان خارج شدند. در را با ریموت باز کرد و ماشین را داخل حیاط برد. نیکی از ماشین پیاده شد و با ذهنی آشفته به خانه رفت. لحظاتی بعد پیمان هم وارد خانه شد و نگاهش به نیکی افتاد که گوشهای ایستاده عمیقاً در فکر بود. قدمی به سویش برداشت و با لحنی که سعی داشت...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 68
فصل 46 صدای زنگ تلفن در خانه پیچید. مینا گوشی را برداشت و پس از احوالپرسی با پیمان از نیکی پرسید. پیمان جواب داد: ـ آوردمش خونه. ـ باید ببینمش! ـ حالش خوب نیست. ـ چرا حالش خوب نیست؟ ـ خبر مرگ پدرشو که بهش دادم، به هم ریخت! ـ چی؟ خبر مرگ پدرش؟ مگه فرشید مرده؟ ـ بله. ـ چرا به ما چیزی ن...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 69
پیمان به خانه که رسید، از پشت در صدای مادرش و فرامرز را شنید که در مورد مرگ فرشید صحبت میکردند. در را باز کرد و داخل آمد و سلام کرد. مینا و فرامرز سرشان را به طرف او چرخاندند و جواب سلامش را دادند. پیمان پرسید: ـ رفتید؟ مینا جواب داد: ـ آره، طفلک خیلی گریه و بیتابی کرد. من و فرامرز نتونس...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 70
فصل 47 شب جمعه مراسم ختم کوچکی برای آرامش روح فرشید برگزار شد و احساس عذاب وجدان نیکی نسبت به پدرش اندکی فروکش کرد. حضور فرامرز و مینا در خانه باعث دلگرمی و آرامش خاطرش شده بود اما همین که رفتند، دوباره غرق در افکار خود شد. زندگیاش به یکباره در مسیر دیگری افتاده بود و نمیتوانست خود را با...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 71
فصل 48 پریماه کنار میز تلفن نشسته بود و از نوید که آمادهی بیرون رفتن بود، میپرسید: ـ شماره خونهی آقای بهکام همینه؟ نوید نگاهی کوتاه به شماره انداخت و گفت: ـ آره، همینه! من دارم میرم... خداحافظ! پریماه شمارهی خانهی پیمان را گرفت و نیکی با رنگ و رویی پریده خود را به تلفن رساند. از ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 72
فصل 50 پیمان از شرکت خارج شده بود و به طرف ماشین قدم برمیداشت که از پشت سر صدای آشنایی شنید: ـ پیمان! برگشت و با دیدن سلدا که با قدمهایی پرشتاب نزدیکش میشد، ایستاد. سلدا خود را به او رساند. مقابلش ایستاد و گفت: ـ قول میدم آخرین دیدارمون باشه! پیمان سرش را به نشانه تأیید فرود آورد...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 73
فصل 52 گلپری پشت میز ناهارخوری مقابل نیکی نشسته بود و در حال پوست کندن سیب زمینی با او صحبت میکرد. ـ من با شوهرم تو دهمون آشنا شدم خانوم. ـ همدیگه رو دوست داشتید؟ ـ ای خانوم! دوست داشتن به چه درد میخوره؟ کاش یه ذره پول تو جیبش داشت! نفس عمیقی کشید و در دنبالهی حرفش گفت: ـ با اینکه...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 74
فصل 53 هفت روز از بستری شدن نیکی در بیمارستان میگذشت. در این مدت پوریا و لیلی و نوید و پریماه چند بار به ملاقاتش آمده بودند. قلب نیکی ویران شده بود و میلی به ادامهی زندگی نداشت. پیمان رفته بود و او را با قلبی پاره پاره بر جا گذاشته بود. وقتی یاد رفتارهای اخیرش با او میافتاد بغض گلویش را می...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 75
فصل 56 نیکی روی مبل نشسته به مانتوی سفیدش زل زده بود. کافی بود یک بار دیگر حرفی از مرگ پیمان به میان میآمد، آن وقت بود که به طرف آن شخص حمله میکرد و از صفحهی روزگار محوش میکرد. همسرش زنده بود و برمیگشت. قلبش به او دروغ نمیگفت. صدای زنگ در برخاست. پریماه که از صبح به آنجا آمده ب...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 76
مینا نگاهی پرغصه به چهرهی غمگین نیکی انداخت و در حالیکه خودش هم حال بهتری از او نداشت، گفت: ـ انقدر گریه نکن دخترم! تو بارداری. باید به فکر بچهتم باشی. پسر من هر جا باشه راضی نیست تو با خودت و بچهت اینطوری کنی. نیکی اشکریزان با دلی شکسته گفت: ـ مینا جون من انقدر داغونم که اصلاً یاد...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 77
فصل 57 پیمان دقایقی قبل از بیمارستان مرخص شده بود و با خودش فکر میکرد: «کجا باید برم؟!» این سؤالی بود که پس از به هوش آمدن و فهمیدن از دست رفتن حافظهاش بارها و بارها از خودش پرسیده پاسخی برای آن پیدا نکرده بود. با گامهایی بلند به طرف آسانسور که در انتهای بخش قرار داشت، راه افتاد. صدای آشنا...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 78
فصل 58 شهراد با سرعت سرسامآوری به سمت خانه پدریاش حرکت میکرد. برایش باورکردنی نبود تا دقایقی دیگر تمام اموال پیمان به او میرسد و میتواند آنطور که میخواهد به زندگیاش ادامه دهد. تنها چیزی که اندکی عذابش میداد فکر ازدواج پیمان با دختری بود که چند ماه پیش در خانهاش دیده بود، اما ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 79
پوریا وارد خانه شد و همسرش را صدا زد. لیلی در حالیکه با گلپری صحبت میکرد به جانب در نگاه کرد و با قدمهایی تند به طرف همسرش آمد. پوریا نگران پرسید: ـ چی شد؟ ـ هیچی! مرتیکهی عوضی... کاش تو خونه راهش نمیدادیم. اومدش و شروع کرد تهدید کردن که این خونه مال اونه و این مزخرفات. حتی دستشو رو ن...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان حامی - پارت 80
فصل 59 پیمان مقابل دریا ایستاده به نقطهای دوردست خیره مانده بود. سر و صدای کودکانی که با صورتهایی ذوقزده و لبهایی خندان به طرف دریا میدویدند و خود را داخل آب میانداختند لبخندی بر لبش نشاند اما خیلی زود کلافه شد. این بیهویتی کم کم داشت دیوانهاش میکرد. روی تخته سنگی نشست و در حال...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
