پارت هفتاد و هفتم :

فصل 57
پیمان دقایقی قبل از بیمارستان مرخص شده بود و با خودش فکر می‌‌کرد: «کجا باید برم؟!» این سؤالی بود که پس از به هوش آمدن و فهمیدن از دست رفتن حافظه‌‌اش بارها و بارها از خودش پرسیده پاسخی برای آن پیدا نکرده بود. با گام‌‌هایی بلند به طرف آسانسور که در انتهای بخش قرار داشت، راه افتاد. صدای آشنایی از پشت سر شنید:
ـ آقا!
سرش را به عقب چرخانده با دیدن پرستاری که بارها به بهانه‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    مینوپیمان صاحب داره عزیزجان توشکست خورده اینطوردرمروآدم ناشناس احساسی شدی وای به حال اینکه شکست تخورده بودی ممنون راضیه خانم😘

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون از شما خواننده ی خوبم 🧡💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️