حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت هفتاد و هفتم :
فصل 57
پیمان دقایقی قبل از بیمارستان مرخص شده بود و با خودش فکر میکرد: «کجا باید برم؟!» این سؤالی بود که پس از به هوش آمدن و فهمیدن از دست رفتن حافظهاش بارها و بارها از خودش پرسیده پاسخی برای آن پیدا نکرده بود. با گامهایی بلند به طرف آسانسور که در انتهای بخش قرار داشت، راه افتاد. صدای آشنایی از پشت سر شنید:
ـ آقا!
سرش را به عقب چرخانده با دیدن پرستاری که بارها به بهانه

لطفا صبر کنید...

اسرا
0مینوپیمان صاحب داره عزیزجان توشکست خورده اینطوردرمروآدم ناشناس احساسی شدی وای به حال اینکه شکست تخورده بودی ممنون راضیه خانم😘