پارت هفتاد و دوم :

فصل 50
پیمان از شرکت خارج ‌‌شده بود و به طرف ماشین قدم برمی‌‌داشت که از پشت سر صدای آشنایی شنید:
ـ پیمان!
برگشت و با دیدن سلدا که با قدم‌‌هایی پرشتاب نزدیکش می‌‌شد، ایستاد. سلدا خود را به او رساند. مقابلش ایستاد و گفت:
ـ قول می‌‌دم آخرین دیدارمون باشه!
پیمان سرش را به نشانه‌‌ تأیید فرود آورد و صدای سلدا را شنید:
ـ می‌‌شه بریم یه کافی‌‌شاپ صحبت کنیم؟
پیمان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    شهرادسلداچقدرآدمهای بیچاره هستن همیشه دیگران مقص شکستشان میدونن

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌👌

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️