حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت هفتاد و دوم :
فصل 50
پیمان از شرکت خارج شده بود و به طرف ماشین قدم برمیداشت که از پشت سر صدای آشنایی شنید:
ـ پیمان!
برگشت و با دیدن سلدا که با قدمهایی پرشتاب نزدیکش میشد، ایستاد. سلدا خود را به او رساند. مقابلش ایستاد و گفت:
ـ قول میدم آخرین دیدارمون باشه!
پیمان سرش را به نشانه تأیید فرود آورد و صدای سلدا را شنید:
ـ میشه بریم یه کافیشاپ صحبت کنیم؟
پیمان

لطفا صبر کنید...

اسرا
0شهرادسلداچقدرآدمهای بیچاره هستن همیشه دیگران مقص شکستشان میدونن