حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت شصت و یک :
فصل 39
پیمان از جلسه خارج شد و چشمش به آقای آرمان پدر سلدا افتاد. از همانجایی که ایستاده بود سرش را خم کرد و آرمان هم متقابلاً این کار را کرد. پوریا گفت:
ـ آقای آرمان خیلی کارا پشت سرت میکنه. چرا بهش احترام میذاری؟
ـ بریم آقای پوریا!
هر دو سوار ماشین شدند و راننده پرسید:
ـ قربان، میرید شرکتتون؟
ـ بله.
در طول راه پوریا در مورد مسائل کاری شرکت صحبت میک

لطفا صبر کنید...

اسرا
0پدرنیکی دیگه چجورآدمی متاسفانه نمیشه بندازبه گردن اعتیادانداخت