پارت شصت و یک :

فصل 39
پیمان از جلسه خارج شد و چشمش به آقای آرمان پدر سلدا افتاد. از همان‌‌جایی که ایستاده بود سرش را خم کرد و آرمان هم متقابلاً این کار را کرد. پوریا گفت:
ـ آقای آرمان خیلی کارا پشت سرت می‌‌کنه. چرا بهش احترام می‌‌ذاری؟
ـ بریم آقای پوریا!
هر دو سوار ماشین شدند و راننده پرسید:
ـ قربان، می‌‌رید شرکتتون؟
ـ بله.
در طول راه پوریا در مورد مسائل کاری شرکت صحبت می‌‌ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    پدرنیکی دیگه چجورآدمی متاسفانه نمیشه بندازبه گردن اعتیادانداخت

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پدر نیکی شخصیت ضعیفی داره و اعتیاد هم بدترش کرده.

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️