حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت هفتاد و نهم :
پوریا وارد خانه شد و همسرش را صدا زد. لیلی در حالیکه با گلپری صحبت میکرد به جانب در نگاه کرد و با قدمهایی تند به طرف همسرش آمد. پوریا نگران پرسید:
ـ چی شد؟
ـ هیچی! مرتیکهی عوضی... کاش تو خونه راهش نمیدادیم. اومدش و شروع کرد تهدید کردن که این خونه مال اونه و این مزخرفات. حتی دستشو رو نیکی هم بلند کرد!
پوریا عصبانی شد و گفت:
ـ بیخود کرده دست روی زن عزادار بلÙ
لطفا صبر کنید...
