پارت شصت و چهارم :

فصل 42
نیکی چشم که باز کرد، خود را روی تخت بیمارستان دید. خانمی حدوداً سی و هفت هشت ساله فرو رفته در روپوش پزشکی نزدیکش شد و لبخندزنان گفت:
ـ ای بی‌‌احتیاط! نزدیک بود خودتو به کشتن بدی.
نیکی سرش را به طرف دیگری چرخاند... حوصله‌‌ی هیچ کس را نداشت... دوباره صدایش را شنید:
ـ یه خبر خوب برات دارم.
ـ خبر خوبی برای من وجود نداره.
ـ آی! آی! آی! یه دختر جوون و این همه ناامیدی؟ من ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    عجب نیکی بی فکری می کنه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️