پارت شصت و نهم :

پیمان به خانه که رسید، از پشت در صدای مادرش و فرامرز را ‌‌شنید که در مورد مرگ فرشید صحبت می‌‌کردند. در را باز کرد و داخل آمد و سلام کرد. مینا و فرامرز سرشان را به طرف او چرخاندند و جواب سلامش را دادند. پیمان پرسید:
ـ رفتید؟
مینا جواب داد:
ـ آره، طفلک خیلی گریه و بی‌‌تابی کرد. من و فرامرز نتونستیم تنهاش بذاریم. اومدیم این‌‌جا تا مواظبش باشیم.
پیمان گفت:
ـ ممنون. لطف کردÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    عالیه ممنون بانو😘

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزم ♥️

    ۳ سال پیش
  • سعیده

    1

    قشنگه

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️