پارت هشتاد :

فصل 59
پیمان مقابل دریا ایستاده به نقطه‌‌ای دوردست خیره مانده بود. سر و صدای کودکانی که با صورت‌‌هایی ذوق‌‌زده و لب‌‌هایی خندان به طرف دریا می‌‌دویدند و خود را داخل آب می‌‌انداختند لبخندی بر لبش نشاند اما خیلی زود کلافه شد. این بی‌‌هویتی کم کم داشت دیوانه‌‌اش می‌‌کرد. روی تخته سنگی نشست و در حالی‌‌که باد موهایش را به این‌‌سو و آن‌‌سو می‌‌کشید به دریا چشم دوخت. ناگهان ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    پدرمادرازهم طلاق گرفتن یامردن چندپارت گفته شدولی دقیقانه ممنون خانمی😘

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون از شما عزیزم 😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️