حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت هشتاد :
فصل 59
پیمان مقابل دریا ایستاده به نقطهای دوردست خیره مانده بود. سر و صدای کودکانی که با صورتهایی ذوقزده و لبهایی خندان به طرف دریا میدویدند و خود را داخل آب میانداختند لبخندی بر لبش نشاند اما خیلی زود کلافه شد. این بیهویتی کم کم داشت دیوانهاش میکرد. روی تخته سنگی نشست و در حالیکه باد موهایش را به اینسو و آنسو میکشید به دریا چشم دوخت. ناگهان ت

لطفا صبر کنید...

اسرا
0پدرمادرازهم طلاق گرفتن یامردن چندپارت گفته شدولی دقیقانه ممنون خانمی😘