حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت شصت و هفتم :
فصل 45
پیمان توی کوچه پیچید و هر دو از افکارشان خارج شدند. در را با ریموت باز کرد و ماشین را داخل حیاط برد. نیکی از ماشین پیاده شد و با ذهنی آشفته به خانه رفت. لحظاتی بعد پیمان هم وارد خانه شد و نگاهش به نیکی افتاد که گوشهای ایستاده عمیقاً در فکر بود. قدمی به سویش برداشت و با لحنی که سعی داشت آرام باشد، گفت:
ـ چرا تو اون دو روز به ما خبر ندادی کجایی؟ من و مادرم و پدربزرگت تا مرز جنون

لطفا صبر کنید...

اسرا
0نیکی ازکجافهمیدبارداراین پارت ادامه پارت اول که دادگاه لودن 🙏راضیه بانو