حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت شصت و ششم :
فصل 44
یک هفته گذشته بود و پیمان به جز آن تلفن کوتاه و مسخره به خانه فرامرز خبر دیگری از نیکی نداشت. به شدت نگرانش بود و تمرکزی روی امور شرکت نداشت. شب پیش خواب نسترن را دیده بود که با ناراحتی و بدون حرفی نگاهش کرده بود. پوریا وارد اتاقش شد و دوباره اوضاع نامناسب شرکت را یادآوری کرد. در آخر گفت:
ـ بذار باهات بیرودروایسی حرف بزنم. اگه اوضاع همینجوری پیش بره، شرکت ورشکست میشه.

لطفا صبر کنید...

اسرا
0عجب فرشیدمردیه چیزجالب اولین رمانی که تاخوندم اسم مصرف گرش اکبراصغراینجوراسمهانبودنیکی بعدشاکی نمیشه چراخبرنکردیدممنون بانو