پارت شصت و سوم :

فصل 41
ساعت از سه نیمه شب گذشته بود. مینا به طرف راست غلت خورد و با شنیدن صدای گریه‌‌ی آرامی چشمانش را باز کرد. با ناراحتی روی تخت نشست، آباژور را روشن کرد و صدا زد:
ـ نیکی!
نیکی چنان نگاهش کرد که قلبش آتش گرفت. کمی نزدیک‌‌تر شد و با مهربانی در آغوشش گرفت:
ـ گریه نکن عزیزم! چرا از کاه برای خودت کوه ساختی؟ نباید سر حدس و گمان زندگیتو خراب کنی.
نیکی اشک‌‌ریزان گفت:
ـ اگه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ممنون راضیه بانونیکی تصادف کردیارفت پیش سهیلا؟

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم عزیزم. نیکی تصادف کرد.

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️