گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و بیست :
همراه گلاره درست مثل دو شاخهی کوچک که از ترس طوفان پناه هم باشند دستهایمان در هم گره خورده و اشک میریختیم. ههراله خانم و پروین دو طرفمان ایستاده بودند و پا به پای ما شیون میکردند. نعشکِش وارد قبرستان شد. تابوت را که زمین گذاشتند زمین زیر پایم خالی شد. صدای هقهق بلند گلاره در فضا پیچید. پدر سیروان و دو سه نفری که نمیشناختم سمت تابوت رفتند. گلاره بازوهایم را گرفت و مثل کودکی که Ø

لطفا صبر کنید...

م
0خیلی سوزناک بودپارت ۱، قسمتهایی که سیروان دنبال گلباش وخانوادش اومد تاببره مریوان ۲،سیروان وگلباش بعدشروع جنگ،چون انگار یه شبه بزرگ شدن وخیلی پخته وباگذشت ۳،خیلی رمان خوبیه،بخشی ازتاریخ ایران،خیلیا باید بخونن تا بفهمن مرزنشینان چی کشیدن سالهای جنگ