پارت صد و بیست :

همراه گلاره درست مثل دو شاخه‌ی کوچک که از ترس طوفان پناه هم باشند دست‌هایمان در هم گره خورده و اشک می‌ریختیم. هه‌راله خانم و پروین دو طرفمان ایستاده بودند و پا به پای ما شیون می‌کردند. نعش‌کِش وارد قبرستان شد. تابوت را که زمین گذاشتند زمین زیر پایم خالی شد. صدای هق‌هق بلند گلاره در فضا پیچید. پدر سیروان و دو سه نفری که نمی‌شناختم سمت تابوت رفتند. گلاره بازوهایم را گرفت و مثل کودکی که Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خیلی سوزناک بودپارت ۱، قسمتهایی که سیروان دنبال گلباش وخانوادش اومد تاببره مریوان ۲،سیروان وگلباش بعدشروع جنگ،چون انگار یه شبه بزرگ شدن وخیلی پخته وباگذشت ۳،خیلی رمان خوبیه،بخشی ازتاریخ ایران،خیلیا باید بخونن تا بفهمن مرزنشینان چی کشیدن سالهای جنگ

    ۲ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    ممنونم که همراه هستید🙏🏻🧡🧡

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️