پارت صد و هفتم :

حرف‌هایش مثل خورشیدی که از پشت ابر سر بیرون آورد، گرم بود و دلنشین اما در یک لحظه سقف آسمان کوتاه شد، نگرانی از حال گلاره و انتظار ئه‌دا دل شوره‌ای شد و تا حلقم بالا آمد.
- خیلی دیر کردیم حتما  ئه‌دا تا حالا نگران شده!
سر برگرداندم و گلاره را صدا زدم.
- نگران چی، وقتی من باهاتونم؟
سخت بود نگه داشتن خنده‌ام.
- اتفاقا همین بودن تو نگرانش می‌کنه.
گردن کج کرد و دلخور ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خوب بود ،چه دل خجسته ای داره گلباش

    ۲ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    ممنونم که می‌خونید و نظر می‌دین🙏🏻🙏🏻🙏🏻

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️