پارت سیصد و پنجاه :

گلویی صاف کرد، ولی همچنان صدایش گرفته بود.
-بله.
ستار لب زد:
-چی به روزت آوردن باربد؟
روی نگاه کردن به ستار را نداشت. لباس‌های مشکی رنگش به او دهن‌کجی می‌کرد. هنوز داغدار ستایش بود و در اوج بی‌خبری برای قاتل او ابراز نگرانی می‌کرد. سعی کرد نگاهش را به نقطه‌ی مجهولی بدوزد تا با او چشم تو چشم نشود و لب زد:
-خوبم داداش، خوبم.
ادای کلمه‌ی "داداش" برایش سنگین بود. چطور به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️