گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت سیصد و پنجاه :
گلویی صاف کرد، ولی همچنان صدایش گرفته بود.
-بله.
ستار لب زد:
-چی به روزت آوردن باربد؟
روی نگاه کردن به ستار را نداشت. لباسهای مشکی رنگش به او دهنکجی میکرد. هنوز داغدار ستایش بود و در اوج بیخبری برای قاتل او ابراز نگرانی میکرد. سعی کرد نگاهش را به نقطهی مجهولی بدوزد تا با او چشم تو چشم نشود و لب زد:
-خوبم داداش، خوبم.
ادای کلمهی "داداش" برایش سنگین بود. چطور به
لطفا صبر کنید...
