پارت سیصد و پنجاه :

گلویی صاف کرد، ولی همچنان صدایش گرفته بود.
-بله.
ستار لب زد:
-چی به روزت آوردن باربد؟
روی نگاه کردن به ستار را نداشت. لباس‌های مشکی رنگش به او دهن‌کجی می‌کرد. هنوز داغدار ستایش بود و در اوج بی‌خبری برای قاتل او ابراز نگرانی می‌کرد. سعی کرد نگاهش را به نقطه‌ی مجهولی بدوزد تا با او چشم تو چشم نشود و لب زد:
-خوبم داداش، خوبم.
ادای کلمه‌ی "داداش" برایش سنگین بود. چطور به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!