گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت سیصد و چهل و یک :
-حالا چیکار کنیم؟
اخمهایش حسابی درهم بود. نظری به جاده و اطراف انداخت و لب زد:
-نمیتونیم منتظر یدککش بمونیم. مجبوریم از وسط این جنگل میونبر بزنیم تا مسیر کوتاهتر بشه و زودتر برسیم اونطرف جاده. اونجا نزدیک روستای چمستانه. سپهر تو اون روستا مستقره. باید راس هفت صبح پیش سپهر باشیم و راه بیفتیم سمت مرز.
-تو روز قراره از مرز رد شیم؟
سری به طرفین چرخاند.
-نه؛ وقتی
لطفا صبر کنید...
