پارت سیصد و چهل و یک :

-حالا چی‌کار کنیم؟
اخم‌هایش حسابی درهم بود. نظری به جاده و اطراف انداخت و لب زد:
-نمی‌تونیم منتظر یدک‌کش بمونیم. مجبوریم از وسط این جنگل میون‌بر بزنیم تا مسیر کوتاه‌تر بشه و زودتر برسیم اون‌طرف جاده. اون‌جا نزدیک روستای چمستانه. سپهر تو اون روستا مستقره. باید راس هفت صبح پیش سپهر باشیم و راه بیفتیم سمت مرز.
-تو روز قراره از مرز رد شیم؟
سری به طرفین چرخاند.
-نه؛ وقتی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️