گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت سیصد و چهل و هفتم :
هرچند بعید بود این جسد مثله شده با یک جمله سرهم شود، اما من در آن لحظات حاضر بودم به هر ریسمانی چنگ بندازم تا او را دوباره سرحال ببینم. از اینرو با بغض گلوفشردهام نالیدم:
-بابا... باباجونم من گُه خوردم پاشو. بعد از این هرچی تو بگی. تو رو جون آرتمیس قسمت میدم بابا. بـــابـــا...
هیچ... چشم باز نکرد. نخندید... نگفت منتظر بود همین جمله را از زبانم بشنود. محض رضای خدا ذرهای تکان نخورد و
لطفا صبر کنید...
