پارت سیصد و چهل و دوم :

سپس محتاطانه پا در مسیر جنگل که چند متر پایین‌تر از سطح جاده بود و حکم دره را داشت، گذاشت و دستش را سمتم دراز کرد. دست در دست او نهادم و پشت سرش وارد جنگل انبوه پیش‌رویم شدم.
شانه به شانه‌اش در دل جنگل پیش می‌رفتیم. سکوت وهم‌آور جنگل را تنها صدای شکستن شاخ و برگ درختان زیر کفش‌هایمان و گاهاً حرکت شاخه‌ها در اثر وزش باد صبحگاهی می‌شکست.
هوا به شدت دلچسب بود و اگر در شرایط دیگری ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️