لیست کلیه پارتهای رمان گیلاس : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 31
-
رمان گیلاس - پارت 1
دخترک روی پاهایش نشسته بود و با خنده های مصنوعی سعی داشت خودش را به نمایش بگذارد! انگشتانِ دستش را با آن ناخن های بلند و لاک خورده اش را لا به لای موهایش فرو می کند که عصبی سرش را عقب می کشد: _به موهام دست نزن! دخترک اینبار مستانه تر می خندد و انتهای موهای شرابی اش را به بازی می گیرد: _بداخلاق! گ...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 2
از صفحه عمومی اش بیرون می آید و به صفحه شخصی اش رفته برایش پیامی تایپ می کند: _(این خواهرشوهرت با همچین هیکلی چقدر چیپ و اُمُله سمیرا، به نظرم بهتره دنبال مدل دیگه ایی باشی تا حداقل مخاطب جذب کنه). پیام را سند کرده، از جا بر می خیزد و به سمت وزنه ها می رود. روی صندلی دراز می کشد و خودش را کشید...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 3
نیلا سرش را بلند کرده موهای بلند و خرمایی رنگش را در شال سُرانده با لبخند تصنعی سر تکان می دهد: _نه چه اتفاقی؟ فقط یکی از مشتری هایی که تبلیغات می خواست نه شنیده یه چیزی گفت عصابم بهم ریخت! سمیرا با تردید نگاهش کرده شکلاتی بر می دارد: _مگه اولین باره عزیزمن؟ ولش کن. نیلا پلک روی هم فشرده دوب...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 4
ناخنش را تا انتها می جوید، حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را نداشت. دلش می خواست های های گریه کند. هیچ وقت از دستور پدرش سرپیچی نکرده بود، اما دلش هم نمی خواست پسری از راه نرسیده او را مورد تمسخر قرار دهد. _نیلا، مامان جان بیا حاج بابا کارت داره. از روی تخت بر می خیزد و بدون این که شالی بر سرش بگذار...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 5
به محض رسیدن به ایران ثانیه ایی نرمین را تنها نگذاشته بود. قلبش محکم خودش را به قفسه سینه اش می کوبید وقتی چهره ی پُر دردش را می دید. این دختر نخ نامرئی بود که توانسته او را به این دنیا متصل کند! _مادر یه یساعت استراحت می کردی بعد می رفتیم بیمارستان، چشمهات پُر از خوابه. آنقدر عصبانی بود که حد...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 6
_دیگه خوش ندارم به گوشیش دست بزنی، شیرفهمی؟ نیلا نه از اَخمش می ترسید نه قرار بود عقب نشینی کند: _باید از شما اجازه بگیرم؟ درک نمی کنم شما رو! سالار با نیشخند از بالا نگاهش می کند و با دیدن زخم زانویش لبانش به سمت بالا کج می شوند: _بهتره شست و شو بدی و پانسمان کنی، وگرنه ممکنه توی تبلیغات سمی...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 7
به اجبار عقب میکشد و بر خلاف چشم غره های مادرش سلامی نمی دهد و همانند او خودش را به ندانستن می زند: _بله، نیلام. مامان من می رم بوفه بیمارستان گشنه م شده! دقیقه ایی صبر نمی کند و قدم های شتابانی به سمت فضای باز بیمارستان بر می دارد. یا شاید هم داشت از این مرد با آن چهره ی مرموذش فرار می کرد! ...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 8
با حرف مادرش همچو موشکی رها شده از جایش بر پا می زند و با خشم می پرسد: _چی؟ می خواد برگرده؟ چشمان خونینش را در کاسه گرد می کند و با تُن صدایی که در آن خشم موج می زد، می غرد: _گه خورده، بهش زنگ می زنی می گی سالار اینجاست کافیه پاش برسه اینجا تا قلمش کنم. مادرش با نگرانی از جا بر می خیزد و کف د...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 9
دستانش شروع به لرزیدن می کنند. دستانش را تکیه گاه کانتر آشپزخانه می کند که مهلا وارد آشپزخانه می شود: _بیا بشین، بیا بشین الان صدات می زننا. جسم له شده اش را به کمک مهلا روی صندلی می نشاند. مهلا رژ کالباسی رنگ را بالا می آورد و با لبخند می گوید: _چه رنگ و رو پریده ایی! لبات رو تکون نده. رژ لب...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 10
بچه را محکم را در آغوشش می فشارد و زیر گلویش را بوسیده با ذوق می گوید: _عمه قربون وقت شناسیت که نجاتم دادی. صدای پیام نوتیفکیشن اینستاگرامش که بلند می شود با استرس بچه را روی تخت می گذارد و گوشی اش را از کشو بیرون کشیده با دیدن پروفایل سالار قلبش ناخواسته ضربان می گیرد. روی صفحه ضربه ایی آرام ...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 11
نیلا کنجکاو و با هیجان نگاهش می کند تا سمیرا را حرفی بزند که مدت ها آرزویش را داشت. _خب می دونی بابات فعلا قضیه ی خواستگاری رو منتفی کرده، راستش علی باهاش صحبت کرده، داداش مرتضی هم بی تاثیر نبوده اما خب فعلا که بی خیال شده. چشمان نیلا از خوشحالی برق می زدند. باورش سخت بود که پدرش به این آسانی ب...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 12
به خودش در آیینه نگاه می دوزد. کمی آرایش کرده بود، اما نه آنقدر که به چشم بیاید. مداد مشکی را بر می دارد و این بار کمی در چشمانش می کشد. جلوه ی مردمک های آبی اش را در میان دو خط سیاه دوست داشت! تقه ایی به در می خورد و سمیرا سرش را با شیطنت به داخل اتاقش می کشاند: _پیس پیس خانم خوشگله حاضر شدی؟...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 13
همان حین سالار پوزخندی آشکار می زند: _بی خیال، می دونی که من کاری با بچه ها ندارم، جیزن! می گوید و نیلا عصبی می شود، اصلا به چه جرعتی او را بچه می دید؟ نیمچه لبخندی به سمت سمیرا زده، به سمت پله ها می رود و وارد اتاقش می شود. از شدت خشم به نفس نفس افتاده بود، حق نداشت دائم او را مسخره کند. دل...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 14
آخر شب بود. بعد از رفتنشان حاج بابایش تا توانسته بود او را مورد سرزنش قرار داد که چرا باید با آن پیراهن جولان می داد! گفته بود از آن پسر خوشش نیامده، نگاهش چیزی داشت، چیزی که دلش را به شور می انداخت! ولی راست می گفت حاج بابایش، نگاهش، نگاهش کاری می کرد که نتواند مستقیم در چشمانش زُل بزند! با ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 15
_کجا می ری مادر؟ چادرت کو؟ دوباره می خوای حاجی خونمون رو کنه توی شیشه! خم می شود تا بند کتانی اش را بندد: _می رم یه سر کتاب خونه چندتا کتاب بخرم. بعدشم مامان می دونی که آبجی سمیرا باهاش حرف زده در مورد چادر، وقتی دوست ندارم به زور سرم کنم؟ می گوید با اَخم هایی درهم از خانه بیرون می زند، از سن ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 16
نیلا سعی می کند دستپاچگی اش را خیلی نشان ندهد ولی همچین چیزی از چشمانِ تیزبین سالار دور نمی ماند! این دخترک واقعا انگار اولین بارش بود! لحظه ایی عذاب وجدان می گیرد، ولی در سرش می کوبد تا خفه شود. قرار نبود همیشه با خواسته های قلبش پیش برود! ماشین را استارت می زند: _می رسونمت. اما نیلا استرس ...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 17
با شوق و ذوق کتاب ها را در قفسه می چیند، علی و سمیرا قرار بود به دیدنش بیایند و برای دیدن کاناپه های کافه بروند. اما خودش آنقدر ذوق داشت که دلش می خواست تا آمدنشان کمی به اینجا سر و سامان بدهد. کل قفسه ی کتاب به سلیقه ی خودش، با چوب های روغنی و زیبا همانند یک درخت بزرگ ساخته شده بود و تنه ی توخ...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 18
_سلام می شه یه قهوه دبل بگیرم؟ نیلا کلافه اشاره ای به سایه، باریستای کافه می زند: _جانم؟ نیلا به آن طرفِ کافی بار اشاره می زند: _می شه سفارش آقا رو براش آماده کنی؟ من کیک های تو فر رو باید بردارم! لبخند مرد کُفری اش می کند، دقیقا یک ماه از باز شدن کافه اش می گذشت و این مرد روزی نبود که نیاید...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 19
گوش های نیلا با شنیدن اسمش تیز می شوند، به دنبال سمیرا به راه می افتد ولی چیزی دستگیرش نمی شود از هر چیزی حرف می زدند الی برگشتش! یک آن به خودش می آید و گام هایش را پسمی گیرد! اصلا به او چه که آن مرد خوش گذران قرار بود کی به ایران بیاید! سمیرا لبخند به لب به سمتش می آید و سر تکان می دهد: _از...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان گیلاس - پارت 20
چند ماه از آن شب گذشته بود. چند ماهی که برای نیلا، بیشتر از چند ماه کش آمده بود! سالار نه زنگی زده بود، نه خبری فرستاده بود و نه حتی یک بار از کنار کافهکتابش رد شده بود که شاید چشمش به او بیفتد. انگار از روی زمین محو شده بود! نیلا هم کمکم یاد گرفته بود به نبودنش فکر نکند. یا حداقل خودش اینطور ف...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
- 1
- 2
