دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه گیلاس اثر پریسا حصیری

رمان گیلاس

  • زبان فارسی
  • 38.9K 👁
  • 88 ❤️
  • 47 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

سالار مردی تعصبی و ورزشکار که خارج از ایران زندگی میکنه، اعتقادی به زن ها و عاشقی نداره، سالهاست به عشق برادرزاده اش زندگی میکنه و فقط اون رو از ته دل دوست داره، تا روزی که استوری دخترعموش که بلاگره اونو کنجکاو میکنه در مورد خواهر شوهرش، نیلایی که در خانواده مذهبی بزرگ شده و دقیقا نقطه عطف سالاره، دختری که سالار اون رو آخرین بار سیزده سال قبل با موهای خرگوشی توی عروسی دخترعموش دیده بود حال بدِ، برادرزاده اش باعث میشه سالار خودش رو به ایران برسونه و حالا سال ها گذشته و با نیلای جدید برخورد میکنه، دختر مغروری که باعث میشه سالار سرلج باهاش بیفته و تصمیمی بگیره تصمیمی که تونست زندگی همه رو تحت شعاع قرار بده و.....

پارت اول

دخترک روی پاهایش نشسته بود و با خنده های مصنوعی سعی داشت خودش را به نمایش بگذارد!
انگشتانِ دستش را با آن ناخن های بلند و لاک خورده اش را لا به لای موهایش فرو می کند که عصبی سرش را عقب می کشد:
_به موهام دست نزن!
دخترک اینبار مستانه تر می خندد و انتهای موهای شرابی اش را به بازی می گیرد:
_بداخلاق!
گفته بود از این رنگ مو بیزار است؟
دخترک دو طرف یقه ی پیراهن سفیدش را گرفته، صورتش را مماس صورتِ میکاپ شده ی خود نگه می دارد:
_بوی خوبی میدی!
دندان روی هم می سابد و نگران از این است که اگر پیراهنش آغشته به رژ شود جواب نیلا را چه بدهد!
با این افکار خشم خود را کنترل می کند.
نیلا، نیلا، نیلا، دخترک نباید آنقدر در ذهن و زندگی اش پُررنگ شود!
خودش اینبار موهای دخترک را نوازش می کند:
_سیگار چی می کشی؟
زبان روی لبش می کشد و با چشمکی می گوید:
_بهت میاد سوسول باشی، نهایت ناپولی راست کارت باشه!
حرکت انگشتان دخترک عصبی اش می کرد و ناآرام!
_من می خوام بعدش سیگار بکشم!
احمق که نبود منظورش را نفهمیده باشد!
همان ثانیه است،‌همان ثانیه که شیطان تسخیرش می کند در اتاق بشدت به دیوار کوبیده می شود.
نگاه وق زده و ناباور دخترک باعث می شود تمام بدنش سُست شود:
_نیلا!
چشمان معصومش شوکه شده بین او و دخترک می چرهید.
بدن نحیفش می لرزید و تنها آوایی که از گلویش خارج می شود این بود که می پرسد:
_چرا؟
در وضعیت بدی بودند!
سالار محکم از روی تخت پایین می پرد و نیلا قبل از این که سالار به او برسد هق هق کنان پا به فرار می گذارد:
سالار تمام تلاشش را می کند که هر چه زودتر لباس هایش را به تن بزند:
_نیلا، عزیزم، وایستا توضیح بدم....
دخترک جیغ می زند:
_بهتر بذار بره دختره ی نکبت...
هنوز حرفش تمام نشده بود که سالار سیلی محکمی در گوشش می نوازد:
_خفه شو!
لباسش را به تن کرده به دنبال نیلا می دود که جلوی در با دیدن حلقه وا می رود!
*******
(فلش بک)
حوله را از دور گردن عرق کرده اش باز می‌کند و با نفس نفس به سمت بطری آب می رود.
آنقدر به روی تردمیل دویده بود که نای نداشت. بطری آب را به لبش نزدیک می کند و یک نفس سر می کشد:
_خسته نباشی سالار، امروز خیلی شلوغ بود.
کج خندی می زند و گوشی اش را در دست می گیرد. عادت نداشت زیاد با کسی گرم بگیرد، آن هم در غربت!
وارد صفحه اینستاگرامش می شود و با دیدن استوری که دخترعمویش سمیرا گذاشته بود با لبخند محوی تماشایش می کند.
خوشش می آمد از شغل بلاگری اش که خط قرمز تمام فامیل بود.
هیچ کس اجازه نداشت به او چیزی بگوید و انتقادی بکند، سمیرا با انتخاب همسرش و خانواده اش تو دهانی محکمی به همه زده بود.
هر وقت که پایش به ایران رسید او را می بوسید و تشکر می کرد از این کارش.
با لبخند نامحسوسی تمام استوری هایش را تک به تک می بیند، دلش برایش تنگ شد، با آن شکم گرد و قلمبه حتما آنقدر بامزه شده بود، آنقدر که دلش می خواست به یاد ایام نوجوانی در آغوشش بکشد.
می دانست همسر سمیرا هم با این موضوع مشکلی ندارد. در خانواده مذهبی بزرگ شده بود اما خیلی هم شبیه به آن ها نبود.
پاهایش را با بی خیالی دراز می کند و تک تک استوری ها را رد می کند تا تقریبا به آخر رسیده بود که تبلیغی کنجکاوش می کند.
کنجکاوانه نیم خیز می شود و جشم تنگ کرده چشمانش زوم می شوند.
دختری قدبلندی در ویدیو بود، که که لباس های ورزشی را پوشیده و به نمایش گذاشته بود اما صورتش مشخص نبود!
می دانست که محال ممکن بود سمیرا باشد با آن شکم گِرد و قلمبه اش، امکان هم نداشت برای قبل باشد!
با پایان حرف سمیرا به یادش می آید که این‌دختر نیلاست، همانی که در عروسی سمیرا هفت سال داشت؛ با آن روسری کوچکی که همانند طناب دار به دور گردنش گره زده بود.
سیزده سالی می شد او را ندیده، اما عجب هیکلی بهم زده بود!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان گیلاس

  • حنا

    0

    سلام نویسنده عزیز ، امروز (دوشنبه)پارت نداشتیم ، مشکلی پیش اومده؟ 🙂

    دیروز
  • عارفه

    در پارت 200

    پس چرا پارت جدید نمیاد

    ۴ روز پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    مگه ساعت گذاشتیم که شنبه فلان ساعت میاد عزیزم؟ نوشته شنبه حالا هر ساعتی

    ۴ روز پیش
  • سکینه کبریٰ

    در پارت 200

    مرسی نویسنده خسته نباشی 🩵 حالا درسته که گفتم سالار آدم چیزیه ولی نه اینکه بره تو غیبت کبری و دیگه برنگرده😭🤌🏻

    ۴ روز پیش
  • مژده

    0

    چرا پس پارت های جدید رایگان نمی کنید ۲هفته ست من منتطر پارت جدیدم خیلی کنجکاوم ادامه ش رو بخونم راستی ممنون

    ۱ هفته پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    گیلاس دیشب پارتدداشته یعنی نمیبینید واقعا!

    ۱ هفته پیش
  • قز قز بندی

    در پارت 191

    حله ، فقط به خاطر خودت نویسنده😔😂🗿

    ۱ هفته پیش
  • قز قز بندی

    در پارت 191

    لازمه بگم سالار چقد چیزه یا زوده؟🗿🫴🏻

    ۱ هفته پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    نه نگو فهمیدیم خیلی چیزه😂

    ۱ هفته پیش
  • نانا

    در پارت 191

    مرسی نویسنده❤️

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 181

    لطفا پارت هدیه هم بذارید 🥲

    ۲ هفته پیش
  • ...

    در پارت 170

    وای نوسنده جونم عالی بود قلمت حرف نداره

    ۲ هفته پیش
  • دختر شهریور

    در پارت 170

    بستگی داره ، با انواع کلمات پر میشه. 😂😭

    ۲ هفته پیش
  • دختر شهریور

    در پارت 170

    این سالار ازون چیزای روزگاره 🗿✨

    ۲ هفته پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    چه چیز؟(۱۰ امتیاز)

    ۲ هفته پیش
  • ماهرخ

    در پارت 160

    سالار خان یهو خودت عاشق و دل خسته نشی

    ۳ هفته پیش
  • ستاره

    در پارت 160

    واقعاسالاردیوانه وبی شعوره😔😔

    ۳ هفته پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 150

    صددرصد فقط به عنوان دوست 😐

    ۳ هفته پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    دوستشه خب😂

    ۳ هفته پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 150

    فکع نکنمم نقشه های پلید کشیده برا دخترمون 😒

    ۳ هفته پیش
  • ...

    در پارت 130

    وایی بی نظیرهه😍😍رمانی که همیشه دنبالش بودم قلمت ماندگار نویسنده جون

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️