گیلاس به قلم پریسا حصیری
پارت سوم :
نیلا سرش را بلند کرده موهای بلند و خرمایی رنگش را در شال سُرانده با لبخند تصنعی سر تکان می دهد:
_نه چه اتفاقی؟ فقط یکی از مشتری هایی که تبلیغات می خواست نه شنیده یه چیزی گفت عصابم بهم ریخت!
سمیرا با تردید نگاهش کرده شکلاتی بر می دارد:
_مگه اولین باره عزیزمن؟ ولش کن.
نیلا پلک روی هم فشرده دوباره به گوشی در دستش زُل می زند. دلش می خواست جواب محکمی داشت به او بدهد ، اما از عکس العمل سمیرا می ترسید.
هم این که ممکن بود پسرعموی سمیرا بو ببرد.
_دو هفته دیگه زایمانمه. علی می گه حتما جشن بزرگ بگیریم و همه رو دعوت کنیم ، اما من حقیقتا حوصله ش رو ندارم نمی تونمم نه بگم.
نیلا آنقدر حواسش پرت بود که لب می زند:
_درست می گی!
سمیرا متعجب نگاهش می کند و با تردید می گوید:
_چی رو درست می گم؟ حواست هست اصلا من چی می گم!
نیلا کلافه برپا می زند و با خجالت لب تَر می کند:
_من واقعا معذرت می خوام زن داداش، یکم عصابم بهم ریخته میشه برم بالا و بعد بیام؟
سمیرا که حال او را می بیند موافقت می کند و بعد از رفتنش باعجله به سمت گوشی اش می رود.
احساس می کرد صدای آلارم پیامی که برایش آمده بود چیزی بود که نیلا نباید می دید!
وارد پیچ شخصی خود که می شود با دیدن پیام از طرف سالار چشمانش برق می زند.
مدت ها بود از او خبری نداشت.
اما همین که وارد صفحه ی پیام می شود هیچ چیزی به چشم نمی خورد و به این فکر می کند که ممکن است مشکل از اینترنت باشد!
وارد خانه می شود. بوی پیتزا که در مشامش می پیچید متعجبش می کند! با مکث کلید را از قفل بیرون می کشد و پا در خانه می گذارد.
_سلام عزیزم، خوش اومدی!
با دیدن مینو یک تای اَبرویش ناخودآگاه به سمت پیشانی اش بالا کشیده می شود. او آن جا چه می کرد؟ لعنت به حواس پرتیاش که فراموشش شده بود کلید را در دیدار آخر از او بگیرد.
دخترک با عشوه ذاتیاش به او نزدیک شده گونه اش را نرم می بوسد و دستش را با خود می کشد:
_پیتزا پپرونی برات پختم، همونی که خیلی دوست داری!
دستش را از بین انگشتان ظریفش بیرون می کشد و به این فکر می کند که در این چندسال هیچوقت پپرونی نخورده بود!
_خالکوبی جدید زدی؟
دستانش را بین موهای پریشانش کشیده با بدخلقی می پرسد:
_برای چی اومدی اینجا؟ مگه همه چی بین ما تموم نشد و نگفتی دیگه پاتم اینجا نمی ذاری؟
بغض و لرزاندن چانه ی مینو ذره ایی برایش اهمیت نداشت. همین مانده بود عاشق شود و ناز بکشد!
چیز مسخره ایی که حتی فکر کردن به آن هم برایش تهوع انگیز بود.
مینو به سمتش قدم برداشته پیراهن دکلته اش را بالاتر می کشد، انگار می خواست توجه ی سالار را به بالا تنه اش جلب کند!
_تو یعنی واقعا همه چیز برات تموم شده اس؟
روی کاناپه دراز می کشد و ساعد دستش را روی چشمانش گذاشته می غرد:
_برق رو خاموش کن و از خونه م برو بیرون.
اما مینو کسی نبود که پا پس بکشد.
اصلا این دختر چیزی به نام خجالت و غرور در ذاتش نبود!
کنار سالار روی کاناپه می نشیند و با ناخن های بلند و لاک خورده اش خطوط فرضی روی سینه اش می کشد:
_من دلم برات تنگ شده خب!
سالا ر با عصبانیت در جایش نیم خیز شده از بین دندان های کلید شده اش می غرد:
_ببین من دیگه جفت گیری ندارم لطف کن برو پیش همون دوست پسر خارجکیت...دست از سر منم بردار.
می گوید و پشت به او کرده دراز می کشد که همان لحظه آلارم نوتیفکیشن اینستاگرامش به صدا درمی آید.
بی توجه به فین فین مینو گوشی را از جیبش بیرون می کشد که با دیدن نام کاربری به اسم (نیلا) تعجب می کند.
با خنده بدجنسی پیامش را باز می کند و با خواندنش به یکباره با صدای بلند قهقهه می زند:
_( سلام من همون خواهرشوهر اُمُل و چیپ سمیرام، لطفا در مورد دیگران نظر ندید...مطمئن باشید کسی اینجا منتظر نظراتتون از اونور دنیا نشسته نیست. روز بخیر).
دخترک زبان دراز، چه پیام بلند و بالایی هم برایش نوشته بود!
با خنده بدجنسی برایش تایپ می کند:
_( علیک سلام، سمیرا می دونه پیام دادی موشِ فضول؟ آخ باید منو ببخشی که من اصلا نفهمیدم اون مدل تو هستی)!
با لبخند شیطانی پیام را می فرستد و روی پروفایلش می زند تا عکسش را ببیند.
با دیدنش لبخند می زند، بیش از تصوراتش بزرگ شده بود.
حالا به جای آن گره روسری کور بر سرش شال قرمز رنگی بود که لبانش را به شکل گیلاس کرده بود، همان گونه آبدار و وسوسه انگیز!
اما به چشم تفریح که به او نگاه می کرد، بد چیزی هم نبود می شد سرکارش گذاشت این موش کوچولوی فضول را!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

راضیه
2هر چی جلوتر میریم جذاب تر میشه