گیلاس به قلم پریسا حصیری
پارت یک :
دخترک روی پاهایش نشسته بود و با خنده های مصنوعی سعی داشت خودش را به نمایش بگذارد!
انگشتانِ دستش را با آن ناخن های بلند و لاک خورده اش را لا به لای موهایش فرو می کند که عصبی سرش را عقب می کشد:
_به موهام دست نزن!
دخترک اینبار مستانه تر می خندد و انتهای موهای شرابی اش را به بازی می گیرد:
_بداخلاق!
گفته بود از این رنگ مو بیزار است؟
دخترک دو طرف یقه ی پیراهن سفیدش را گرفته، صورتش را مماس صورتِ میکاپ شده ی خود نگه می دارد:
_بوی خوبی میدی!
دندان روی هم می سابد و نگران از این است که اگر پیراهنش آغشته به رژ شود جواب نیلا را چه بدهد!
با این افکار خشم خود را کنترل می کند.
نیلا، نیلا، نیلا، دخترک نباید آنقدر در ذهن و زندگی اش پُررنگ شود!
خودش اینبار موهای دخترک را نوازش می کند:
_سیگار چی می کشی؟
زبان روی لبش می کشد و با چشمکی می گوید:
_بهت میاد سوسول باشی، نهایت ناپولی راست کارت باشه!
حرکت انگشتان دخترک عصبی اش می کرد و ناآرام!
_من می خوام بعدش سیگار بکشم!
احمق که نبود منظورش را نفهمیده باشد!
همان ثانیه است،همان ثانیه که شیطان تسخیرش می کند در اتاق بشدت به دیوار کوبیده می شود.
نگاه وق زده و ناباور دخترک باعث می شود تمام بدنش سُست شود:
_نیلا!
چشمان معصومش شوکه شده بین او و دخترک می چرهید.
بدن نحیفش می لرزید و تنها آوایی که از گلویش خارج می شود این بود که می پرسد:
_چرا؟
در وضعیت بدی بودند!
سالار محکم از روی تخت پایین می پرد و نیلا قبل از این که سالار به او برسد هق هق کنان پا به فرار می گذارد:
سالار تمام تلاشش را می کند که هر چه زودتر لباس هایش را به تن بزند:
_نیلا، عزیزم، وایستا توضیح بدم....
دخترک جیغ می زند:
_بهتر بذار بره دختره ی نکبت...
هنوز حرفش تمام نشده بود که سالار سیلی محکمی در گوشش می نوازد:
_خفه شو!
لباسش را به تن کرده به دنبال نیلا می دود که جلوی در با دیدن حلقه وا می رود!
*******
(فلش بک)
حوله را از دور گردن عرق کرده اش باز میکند و با نفس نفس به سمت بطری آب می رود.
آنقدر به روی تردمیل دویده بود که نای نداشت. بطری آب را به لبش نزدیک می کند و یک نفس سر می کشد:
_خسته نباشی سالار، امروز خیلی شلوغ بود.
کج خندی می زند و گوشی اش را در دست می گیرد. عادت نداشت زیاد با کسی گرم بگیرد، آن هم در غربت!
وارد صفحه اینستاگرامش می شود و با دیدن استوری که دخترعمویش سمیرا گذاشته بود با لبخند محوی تماشایش می کند.
خوشش می آمد از شغل بلاگری اش که خط قرمز تمام فامیل بود.
هیچ کس اجازه نداشت به او چیزی بگوید و انتقادی بکند، سمیرا با انتخاب همسرش و خانواده اش تو دهانی محکمی به همه زده بود.
هر وقت که پایش به ایران رسید او را می بوسید و تشکر می کرد از این کارش.
با لبخند نامحسوسی تمام استوری هایش را تک به تک می بیند، دلش برایش تنگ شد، با آن شکم گرد و قلمبه حتما آنقدر بامزه شده بود، آنقدر که دلش می خواست به یاد ایام نوجوانی در آغوشش بکشد.
می دانست همسر سمیرا هم با این موضوع مشکلی ندارد. در خانواده مذهبی بزرگ شده بود اما خیلی هم شبیه به آن ها نبود.
پاهایش را با بی خیالی دراز می کند و تک تک استوری ها را رد می کند تا تقریبا به آخر رسیده بود که تبلیغی کنجکاوش می کند.
کنجکاوانه نیم خیز می شود و جشم تنگ کرده چشمانش زوم می شوند.
دختری قدبلندی در ویدیو بود، که که لباس های ورزشی را پوشیده و به نمایش گذاشته بود اما صورتش مشخص نبود!
می دانست که محال ممکن بود سمیرا باشد با آن شکم گِرد و قلمبه اش، امکان هم نداشت برای قبل باشد!
با پایان حرف سمیرا به یادش می آید که ایندختر نیلاست، همانی که در عروسی سمیرا هفت سال داشت؛ با آن روسری کوچکی که همانند طناب دار به دور گردنش گره زده بود.
سیزده سالی می شد او را ندیده، اما عجب هیکلی بهم زده بود!

لطفا صبر کنید...

راضیه
1با نام و یاد خدا آغاز میکنیم این رمان زیبارو