پارت پانزده :

_کجا می ری مادر؟ چادرت کو؟ دوباره می خوای حاجی خونمون رو کنه توی شیشه!

خم می شود تا بند کتانی اش را بندد:

_می رم یه سر کتاب خونه چندتا کتاب بخرم. بعدشم مامان می دونی که آبجی سمیرا باهاش حرف زده در مورد چادر، وقتی دوست ندارم به زور سرم کنم؟

می گوید با اَخم هایی درهم از خانه بیرون می زند، از سن قانونی گذشته بود و هنوز هم باید زیر نظر آن ها لباس می پوشید و هر جا می رفت.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    صددرصد فقط به عنوان دوست 😐

    ۲ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    دوستشه خب😂

    ۲ ماه پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    فکع نکنمم نقشه های پلید کشیده برا دخترمون 😒

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️