گیلاس به قلم پریسا حصیری
پارت سیزده :
همان حین سالار پوزخندی آشکار می زند:
_بی خیال، می دونی که من کاری با بچه ها ندارم، جیزن!
می گوید و نیلا عصبی می شود، اصلا به چه جرعتی او را بچه می دید؟
نیمچه لبخندی به سمت سمیرا زده، به سمت پله ها می رود و وارد اتاقش می شود.
از شدت خشم به نفس نفس افتاده بود، حق نداشت دائم او را مسخره کند.
دلش می خواست انگشتانش را در چشمانش فرو کند و آن مردمک های همیشه تمسخرآمیØ
لطفا صبر کنید...

...
0وایی بی نظیرهه😍😍رمانی که همیشه دنبالش بودم قلمت ماندگار نویسنده جون