پارت سیزده :

همان حین سالار پوزخندی آشکار می زند:

_بی خیال، می دونی که من کاری با بچه ها ندارم، جیزن!

می گوید و نیلا عصبی می شود، اصلا به چه جرعتی او را بچه می دید؟

نیمچه لبخندی به سمت سمیرا زده، به سمت پله ها می رود و وارد اتاقش می شود‌.
از شدت خشم به نفس نفس افتاده بود، حق نداشت دائم او را مسخره کند.

دلش می خواست انگشتانش را در چشمانش فرو کند و آن مردمک های همیشه تمسخرآمیØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    0

    وایی بی نظیرهه😍😍رمانی که همیشه دنبالش بودم قلمت ماندگار نویسنده جون

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️