گیلاس به قلم پریسا حصیری
پارت بیست :
چند ماه از آن شب گذشته بود.
چند ماهی که برای نیلا، بیشتر از چند ماه کش آمده بود!
سالار نه زنگی زده بود، نه خبری فرستاده بود و نه حتی یک بار از کنار کافهکتابش رد شده بود که شاید چشمش به او بیفتد.
انگار از روی زمین محو شده بود!
نیلا هم کمکم یاد گرفته بود به نبودنش فکر نکند.
یا حداقل خودش اینطور فکر میکرد!
صبح ها کرکره ی کافه کتاب را بالا می کشید، عطر قهوه و بوی کاغذهای قد
لطفا صبر کنید...
