پارت شانزده :

نیلا سعی می کند دستپاچگی اش را خیلی نشان ندهد ولی همچین چیزی از چشمانِ تیزبین سالار دور نمی ماند!

این دخترک واقعا انگار اولین بارش بود!

لحظه ایی عذاب وجدان می گیرد، ولی در سرش می کوبد تا خفه شود.
قرار نبود همیشه با خواسته های قلبش پیش برود!

ماشین را استارت می زند:

_می رسونمت.

اما نیلا استرس می گیرد، اگر پدرش یا یکی از برادرانش او را می دیدند قطعا بر سرش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    0

    سالار خان یهو خودت عاشق و دل خسته نشی

    ۲ ماه پیش
  • ستاره

    0

    واقعاسالاردیوانه وبی شعوره😔😔

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️