دوست داشتی؟
slider

رمان قلمرو رز

  • زبان فارسی
  • 2M 👁
  • 8.6K ❤️
  • 3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان قلمرو رز

قلمرو رز، قلمرو تاریکی قلمرویی که من درون اون گیر کردم. مرد بی احساس و بی رحمی که توی دنیای تاریک خودش غرقه. و من، لیلی رز! دختر یتیمی که به اشتباه سوار پرواز وی‌آی‌پی شدم که اون مافیا رزرو کرده بود. و چی میشه اگه شاهد قتلی باشم، که نباید باشم؟ حالا من اسیر و گریبان یه مافیایی شدم که کل کشور از اون میترسن و میخوان ترورش کنن.

پارت اول

با استرس دستم را جلو بردم و لیوان مقوایی یک بار مصرف را پر از چای تازه کردم و روی میز استیل قرار دادم. تلفن قدیمی طوسی رنگ را با شانه به گوشم چسباندم و با صدایی آرامی غریدم:
-گور به گور بشی سلین که من رو توی این دردسر انداختی!
نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن بشم هیچکس اطراف م نیست. سلین با کلافگی و صدایی گرفته ناشی از سرماخوردگی گفت:
-بیخیال شو دیگه لیلی حالا قراره یه کاری انجام بدی که بیش تر به نفع خودته تا من!
هواپیما تکانی خورد و منِ بی تعادل چای از دستم سر خورد و مقداری روی لباس مهماندار ریخت. نزدیک بود جیغم به هوا برود. تند تند لباس را روی شکمم بالا پایین کردم تا داغی آب جوش کمی خنک شود.
-چی کار کردی آخه دختره ی دست و پاچلفتی؟
با عصبانیت گفتم:
-دو دقیقه دهنت رو ببند سلین خودم رو سوزوندم.
غرید:
-هوی لباس من رو خراب نکنی.
با عجله دستمالی برداشتم و تمام کثافتی که به بار آورده بودم را تمیز کردم. نفس زنان بلند شدم و گفتم:
-یه نشونست داره میگه تو از پس این کار بر نمیای.
سلین با حرص گفت:
-دیوانه! من اگه به این حال و روز نمی یوفتادم عمرا تو رو جای خودم می فرستادم تا بری به اون جزیره ی خوشگل.
سلین از من خواسته بود تا خودم رو به پست اون برسونم و با کارت و شناسنامه ی سلین به عنوان یک مهماندار هواپیما سرویس بدم.
اصلا دلم به این کار راضی نبود اما سلین کارهای زیادی در حق ام کرده بود و به اون مدیون بودم.
اگه من کمک نکنم ترفیع نمی گیره و حقوقش زیاد نمی شه. این اولین سفر خصوصی هوایی سلین بوده اما از شانس بد هر دوی ما بد موقعی از سال رو سرما خورد.
دستی به لباس مهمان دار زدم که با اتیکت زرد بزرگ روی سینه ام نوشته بود "سلین مالکی".
این سفر فقط نیاز به یک مهمان دار داشت و چون مهمان این سفر شخص مهمی بود از بهترین مهمان دار یعنی سلین استفاده کردند. روی صندلی نشستم و با استرس به اطراف نگاه کردم. هواپیما وی آی پی که با صندلی های کرمی دیزاین شده بود و از لوکس ترین وسایل به همراه تلویزیون و میزناهارخوری و...استفاده شده بود.
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:
-من کمبود یه ذره جا رو دارم که زندگی کنم اون وقت یه سری ها این قدر ثروتمندن که باید حتی برای یه سفر کوچیک لاکچری ترین فضا رو داشته باشن.
دکمه ای بالای سرم روشن شد طبق توضیحاتی که سلین داده بود این دکمه نشان دهنده ی نیاز خلبان به چیزی است. سریع از جا بلند شدم و خودم را از راهرو به خلبان رساندم. تقه ای به در زدم و گفتم:
-چیزی نیاز داشتید خلبان؟
سرش را برگرداند، هدفون های بزرگی که روی گوش داشت به لباس های سفید و آبی خلبانی اش می آمد لبخندی زد و گفت:
-معذرت می خوام اما می خواستم قبل از شروع سفر گلوم رو با چایی گرم کنم.
سرم را تکان دادم و گفتم:
-حتما.
سریع از در فاصله گرفتم و تا اولین قدم را با آن کفش های پاشنه بلند قرمز برداشتم پایم به پایه ی صندلی گیر کرد و با سر روی زمین افتادم. صدای آخ و ناله ام بلند شد. دستم را به سرم گرفتم و زیر لب گفتم:
-ای بر این شانس گندم آخ ملاجم با خاک یکسان شد.
بالا آمدن سرم همانا شد با دیدن یک جفت کفش براق مشکی. آرام آرام چشم هایم بالا رفت و به شخص کت و شلوار مشکی قد بلندی که رو به رویم با ته ریش ایستاده بود نگاه کردم.
آب دهانم را قورت دادم و قبل از این که دست بجنبانم اشاره ای به شخص کناری اش داد و او خیلی سریع زیر بازویم را گرفت و بلندم کرد. با شکایت گفتم:
-هی هی به من دست نزن.
از سر راه مرد کت و شلواری کنار کشاندم و زیر لب گفت:
-ساکت باش! آقا می خوان رد بشن.
به نظر بادیگارد شخص مهمان بود. پلک هایم را محکم بستم سلین اگر می فهمید چنین حرکتی از من جلوی مهمان عزیزشان سر زده حتما با گیوتین سرم را از تن جدا می کرد.
چهره ی هر سه نفر به شدت بهم ریخته با اخم هایی رد هم بود، شخصی که جلوی او به زمین خورده بودم صورت پهن و مستطیلی داشت ته ریش جذابی داشت که به صورتش بی نهایت می آمد. چشم های مشکی گیرا و بینی کشیده.
موهای مشکی که تاج ظریفی وسط پیشانی اش داشت. شخص پشت سری موهای روشن و قهوه ای داشت و مشغول صحبت با هندزفری در گوشش بود. اما شخص آخری به شدت مضطرب با صورتی سرخ شده و پر عرق بود.
جز بادیگارد سه شخص دیگر وارد قسمت مخصوص مهمانان شدند.
هر سه از کنارمان رد وقت سرویس دهی فرا رسیده بود. با احتیاط قدم های گشاد بر می داشتم تا با این کفش های ده دوازده سانتی زمین نخورم.
وارد آشپزخانه شدم و کیک با لایه های بستنی، شراب گل رز و مقداری مزه آماده کردم. همراه سیگار وینستون سفارشی!
هندزفری را توی گوشم گذاشتم و همان طور که مشغول آماده کردن سینی بودم با آهنگ خارجی جفتک می پراندم. زیر لب زمزمه کردم:
-بالا پایین چپ راست!
صدای مهیب و بلندی به گوشم رسید. متعجب نگاهی به اطراف کردم و زیر گاز را چک کردم. برای چند لحظه صدای آهنگ را قطع کردم و با اخم هایی در هم گوش هایم را تیز کردم. خبری نبود!
شانه هایم را بالا انداختم و دوباره با موزیک شروع به قر دادن کردم.
-امشب شب باحالاست
کف بزنید ایولا
دست هایم را بالا بردم و با ریتم آهنگ جفنگ بازی در می آوردم. زیر لب با آهنگ می خواندم:
-امشب می خوام این شبو یادتون نره
ولوم تا ته برقصین
هندزفری را از گوشم بیرون کشیدم و سینی را برداشتم با پا در را باز کردم و همین که سرم را بالا آوردم با دنیایی از دیوارهای خون و جنازه های وسط هواپیما رو به رو شدم.
وحشت زده و شوکه جیغی کشیدم و سینی از دستم روی زمین افتاد.
هر دو شخصی که رو به رویش بودند با یقه ها و کراوات های بهم ریخته ، سر و وضعی آشفته و لباس های خونین و مالین با خشم به دخترک نگاه کردند.
لیلی وحشت زده به در چسبید و با فکی لرزان گفت:
-شماها...شما دو تا....
قبل از این که بتواند جمله اش را کامل کند از هوش رفت. هر دو همزمان به یکدیگر نگاه کردند و کامیار شانه هایش را بالا انداخت.
آرکان دستی به صورتش کشید و زیر لب گفت:
-همین رو کم داشتیم.
کامیار که بی خیال روی صندلی نشست آستین هایش را بالا داد و گفت:
-الان توی هواییم، اون دختر شاهد ماست و دو تا جنازه روی دستمون داریم اون هم وقتی که توی این وضعیتیم و فراریم! باید چی کار کنیم؟
آرکان سرش را به نشانه ی ندانستن تکان داد و گفت:
-باید یه کاریش کنیم. مهم تر از همه ی ما این دخترست.
و هر دو به لیلی که بی هوش روی زمین افتاده بود و شراب گل رز تمام پیراهنش را سرخ و چسبان کرده بود نگاه کردند.
صدای آهنگی پر شور از گوشه و کناری می آمد. کامیار و آرکا با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. آهنگ انگلیسی این طور می خواند:
تکون بده اووه بدنو تکون بده
تکون بده بگو بهم تنگ شده بگو دلت
کسی اومد جلو بگو بره هنرتو به من نشون بده
کامیار در آن جو پر استرس کم مانده بود از خنده بترکند. آرکا با عصبانیت گوشی آن دختر را محکم پرتاب دیوار کرد و هزار تیکه شد.
خم شد جسم دخترک را روی کوله اش انداخت و روی صندلی رهایش کرد. موهای دختر باز شد و روی شانه هایش افشون شد. آرکا نگاه از روی لیلی مظلوم و ساده برداشت و گفت:
-اگه مجبور بشیم بکشیمش چی؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان قلمرو رز

  • ماهورا

    در پارت 640

    فکر کنم یه جدایی بیوفته بینشون اونم ازدواج شمیم و ارکا

    ۵ روز پیش
  • ...

    0

    قسمت ۱۴۱ *

    ۶ روز پیش
  • ...

    0

    این رمان جلد ۲ داره ؟ اگه داره اسمشو بگید لطفاا و اینکه ایا به بلاک کد ربطی داره؟ چون اخرای قسمت ۱۴۲ اسم رمان بلاک کد اورده شده

    ۶ روز پیش
  • ماهورا

    در پارت 260

    الهی خودت و اقات درد بگیرن بی مصرف ها پول پرست 😐😐

    ۲ هفته پیش
  • ماهورا

    در پارت 50

    راستش بخوای عالیه بود دمت گرم ❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • ماهورا

    در پارت 30

    به نظرم خیلی خوب بود بابا هر دختر یا هر کسی هم بود سکته می کرد میمرد نویسنده تصمیم گرفته با منطق پیش بره خسته شدیم از بس رمان تکراری خوندیم به نظرم عالی بود کارت عالی بود خیلی خفن بود همین جوری ادامه بده 😉😉❤️❤️👍

    ۲ هفته پیش
  • تا اینجا عالیههههههه

    در پارت 40

    قشنگه واقعا

    ۲ هفته پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🥹🥹🥹🥹♥️

    ۲ هفته پیش
  • سونیا

    در پارت 1110

    یه سوال مگه رستگار پیشه لیلی نبود الان پیشه کامیار

    ۴ هفته پیش
  • Nini

    در پارت 1400

    داداش من نیاز دارم منتها بهش بگو قبل عروسی بچه نمیشه

    ۱ ماه پیش
  • مهسا

    0

    وایی خیلی خوب بود با خواندن رمان شما منم یه ایده گرفتم اخه منم برای خودم رمان می نویسم خیلی ازتون ممنونم❤️ لطفا فصل دومش هم بنویسید خیلی عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • Rosw

    در پارت 420

    شمیم ایشاله شلیل بشی کپک بی خاصیت.البته کارشون خیانته ایندوتا

    ۲ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 270

    چه پارتی بود واقعا به به همه حسام درگیر شدن .من ازین خواهره خوشم نمیاد😭

    ۲ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 260

    رفتارای خودش کم بود باباشم اضافه شد😭

    ۲ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 230

    دخترای مشکی پر و پیمون🤣

    ۲ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 230

    لباس زیرو چرا در اوردی

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟