اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت صد و هفده :
سعید در حالی که تند تند با نوک کفشش به زمین ضربه می زند، این سوال را می پرسد.
چپ چپ که نگاهش می کنم، پوفی می کشد و به سقف بیمارستان نگاه می کند.
ـ خدایا کرمتو شکر، ما مرد ها رو این جوری بی قرارشون آفریدی، واسه حس و حالمونم باید بازخواست بشیم.
وقتی لحنش شاکی می شود، تحمل نمی کنم و دستش را می گیرم.
ـ خوب بشم، بهت می گم. تو هی نپرس میری رو اعصابم.
سعید خیلی جدی نگاهم می کند.
Ù
لطفا صبر کنید...

لیلی
1از این هاشمی بدجور بدم اومده😒😠ولی از یه طرفم یاد حمید افتادم...نکنه پیگیر شده؟شایدم همین هاشمی باشه