پارت صد و هفده :

سعید در حالی که تند تند با نوک کفشش به زمین ضربه می زند، این سوال را می پرسد.
چپ چپ که نگاهش می کنم، پوفی می کشد و به سقف بیمارستان نگاه می کند.
ـ خدایا کرمتو شکر، ما مرد ها رو این جوری بی قرارشون آفریدی، واسه حس و حالمونم باید بازخواست بشیم.
وقتی لحنش شاکی می شود، تحمل نمی کنم و دستش را می گیرم.
ـ خوب بشم، بهت می گم. تو هی نپرس میری رو اعصابم.
سعید خیلی جدی نگاهم می کند.
Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    1

    از این هاشمی بدجور بدم اومده😒😠ولی از یه طرفم یاد حمید افتادم...نکنه پیگیر شده؟شایدم همین هاشمی باشه

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    فکر کنم تقصیر هاشمی هست شایدم کسی دیگه ممنون وتشکر فراوان🌹

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    3

    همش زیرسرهاشمی 🙏😡

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️