پارت صد و هجده :

هاشمی کنارم روی صندلی می نشیند. نگاهش به لرزش دستانم است، همه انگشتان هر دو دستم را در هم قفل می کنم تا لرزش دستم کمتر نمایان شود.
نگاه هاشمی روی من ثابت است، نگاهش می کنم.
ـ از وقتی اومده نذاشتن ببینمش، میشه باهاشون حرف بزنید واسه چند دقیقه سعید و ببینم.
آن قدر لحنم التماس گونه است که فکر کنم هاشمی دلش به حالم می سوزد و در خواستم را قبول می کند.
بعد از چند دقیقه سعید به همراه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    2

    فکر کنم همه چی زیر سر هاشمیه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️