اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت صد و هجده :
هاشمی کنارم روی صندلی می نشیند. نگاهش به لرزش دستانم است، همه انگشتان هر دو دستم را در هم قفل می کنم تا لرزش دستم کمتر نمایان شود.
نگاه هاشمی روی من ثابت است، نگاهش می کنم.
ـ از وقتی اومده نذاشتن ببینمش، میشه باهاشون حرف بزنید واسه چند دقیقه سعید و ببینم.
آن قدر لحنم التماس گونه است که فکر کنم هاشمی دلش به حالم می سوزد و در خواستم را قبول می کند.
بعد از چند دقیقه سعید به همراه
لطفا صبر کنید...

ماهرخ
2فکر کنم همه چی زیر سر هاشمیه