پارت صد و دوازده :

آقای هاشمی همان طور که از دروازه خارج می شود، آرام می گوید:
ـ یه مرد باید خیلی بی لیاقت و قدر نشناس باشه که قدر تو رو ندونه.
ماشین هاشمی چند دقیقه ای است که رفته و من به جای خالی آن نگاه می کنم و به حرفی که چند دقیقه ی پیش از دهان هاشمی خارج شد.
شب وقتی که با الیاس روی تخت دراز کشیده ام و الیاس در حال بازی کردن است، سعید از روی رختخوابی که برایش پهن کرده ام، بلند می شود و سرجایش می نØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    1

    عزیزدلم 😂😂😂😂

    ۱۰ ماه پیش
  • میم

    4

    دلم یکم برای سعید میسوزه ولی وقتی که یاد کارایی که با صحرا کرد می افتم میبینم واقعا حقشه

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️