عشق باشکوه به قلم راضیه نعمتی
پارت شصت و هفتم :
دایی حسام در خانه را باز کرد و با ظاهری خونسرد پلهها را پایین رفت. صدای داد و فریاد شاهرودی کوچه را پر کرده بود و دایی حسام سعی داشت او را آرام سازد. حامد با قدمهایی پرسرعت پشت سر دایی مسعود به طرف در رفت اما لحظهی آخر جلوی در پا سست کرد و به طرفم برگشت. با اندوه توی چشمانم نگریست و گفت:
ـ مهسا به خدا شرمندتم! قرار بود زودتر عروسیمون رو برگزار کنیم. نمیخواستم اینطوری بشه!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Zarnaz
1عالی بود مرسی راضیه جونم ❤️❤️