عشق باشکوه به قلم راضیه نعمتی
پارت هفتاد و سوم :
امیدوار بودم بهنام و مادرش بعد از شام از خانهی دایی حسام گم شوند اما از بدشانسی هوا طوفانی شد و بهانه برای ماندن پیدا کردند. خانهی پدر بهنام کرج بود و زهره با اصرار شب خانه نگهاشان داشت. ساعت یک و نیم شب بود که قصد خوابیدن کردم. قبل از آن به حامد زنگ زدم تا با شنیدن صدایش کمی از دلتنگیام را فروبنشانم اما گوشیاش در دسترس نبود. از جانب بهنام احساس ناامنی میکردم. برخاستم و
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
مهسا اشتباه کرد دلش سوخت و بد تو دردسر افتاد 😲♥️
۲ سال پیشZarnaz
1وایییییی چی شد😲عالی بود مرسی راضیه جونم ❤️😍
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
مهسا تو وضعیت بدی گیر افتاد. از همه بدتر دایی حسام بود که اون و بهنام رو تو اون اوضاع مشکوک دید ♥️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
1نه وقتی میگم حماقت میکنه همین یعنی چی دلم بحالش سوخت بعدشمامیگیدلایق جواب نیست جواب ندادبه هر۳منظورم پارت قبلی😧🙏😘