پارت شصت و پنجم :

خنده‌ام را به زور نگه داشتم. با سری زیر گرفته از زیر دستش رد شدم و با قدم‌‌های تند به طرف آیفون دویدم و در را باز کردم اما وقتی برگشتم نگاه مات و مبهوت حامد را روی خود دیدم که با اشاره به سر تا پایم می‌‌پرسید:
ـ می‌خوای این‌جوری جلوی داییت بیای؟!!
تازه متوجه سر و وضعم شدم. شتابان به طرف اتاق دویدم و در را محکم بستم. سریع لباس عوض کردم و دستمال کاغذی را به شدت روی رژ لبم کشیدم. صدای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!