پارت هفتاد و چهارم :

من و بهنام تکلممان را از دست داده بودیم و قادر به پاسخگویی نبودیم! دایی داخل حمام آمد. دست بهنام را با خشونت کشید و از حمام بیرون آورد و روی فرش پرت کرد و در مقابل چشمان وحشت‌‌زده‌‌ی من زیر مشت و لگد گرفت. بهنام زیر ضربات سهمگین دایی فریاد می‌‌زد:
ـ آقا حسام من بی‌‌گناهم! تقصیر خواهرزاده‌‌ت بود! ازم خواست بیام اتاقش. گفت نامزدش خیلی وقته ولش کرده. به من نیاز داره!
بهت‌‌زده از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    وای خانم نعمتی یعنی همیشه بایدیکی نجاتش بده نمیشه عرضه خودش نشون بده🙏😘

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خوشگلم همه چی علیه مهسا بود. با اون سیلی هم که خورد زبونش بسته موند‌. دیگه دفاع فایده ای نداشت وقتی می دونست هیچ کس حرفشو باور نمی کنه 😘

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    این رمان برعکس سهمی ازعشق عطرحامی مهساپرایرادالبته همراه باکاظم خااااان این نگاه منه 😧😔

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اسرا جان با احترام این نظر شخصی شماست چون نتونستی با مهسا ارتباط بگیری. کاظم خان هم کاملا در جامعه وجود داره.

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عزیزم محمد امین نجاتش داد😍عالی بود مرسی راضیه جونم ❤️💋چقدر پرو هستن زهر و خواهرش😠😠

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    چیزی نمونده بود مهسا رو رسوا کنن ولی خدا به موقع یه شاهد رسوند 😍♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!