پارت هفتاد و هشتم :

یک ساعت بعد کاظم خان و دایی حسام به خانه برگشتند و من و خاله سیما مضطرب سمتشان رفتیم و این سؤال مشترک را بر زبان آوردیم:
ـ چی شد؟ رضایت داد؟
دایی حسام سرش را به نشانه مثبت فرود آورد و من و خاله سیما از خوشحالی هم‌‌دیگر را بغل کردیم. دایی حسام که معلوم بود با زهره تسویه‌‌ حساب داشت، پرسید:
ـ زهره کجاست؟
خاله سیما جواب داد:
ـ مسعود بردش خونه.
کاظم خان با بی‌‌صبری گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    خوب دیگه چیزی نشه برن سرخونه زندگیشون ممنون بانو😘

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍♥️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی عالی مرسی راضیه جونم ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍🙏♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!