پارت شصت و هشتم :

پس از صرف شام برای اینکه بهانه دست زهره ندهم، ظرف‌‌ها را آشپزخانه بردم و با ذهنی آشفته شروع به کف زدن کردم. زهره هم آشپزخانه آمد. معلوم نبود دوباره چه نیش و کنایه‌‌هایی برایم آماده کرده بود! به کابینت تکیه داد و با صدایی آهسته گفت:
ـ مهسا می‌‌تونم یه خواهش ازت کنم؟
بی‌‌آن‌‌که نگاهش کنم ظرفی را کف زدم و گفتم:
ـ حتماً زندایی!
صدایش را پایین‌‌تر آورد و با لحنی که هیچ به د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    بعضی وقتهامردهای زندگی دوست دارندیه دخترحمایت کنن حتی اگه اون دخترنیازنداره مثل برادرپدرعمودایی اینطورخودشون مهم میدونه ولی متاسفانه یکی مثل زهره درک نمیکنه🙏😘💞

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مشکل زهره اینه به مهسا به چشم یه دختر بی پناه و بی کس نگاه نمی کنه که به حمایت داییش نیاز داره. اون رو به چشم رقیب خودش می بینه. ممنونم از نظرت عزیزم 🙏♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!