پارت شصت و سوم :

صبح روز بعد دایی مسعود دنبال من و خاله سیما آمد تا ما را به آرایشگاه برساند. حامد و حسین هم ماشین را برده بودند تا گل بزنند و پیدایشان نبود. توی محضر با لبخندی محو به خاله سیما می‌‌نگریستم. چقدر زیبا شده بود! چهره‌‌ی محکم و جدی‌‌اش آرام و دلنشین شده بود و دایی مسعود عاشقانه به او می‌‌نگریست و منتظر جاری شدن خطبه عقد بود. آرایش ملایمی بر چهره نشانده بودم و مانتوی روشنی تنم بود. نگاهم به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!